همیشه کارهای ناخواسته و بی برنامه برایم بهتر جواب می دهد. نمی دانم مشکل کجاست که برنامه ریزی هایم دقیقه 90به در بسته می خورد. قرار بود هفته ای که گذشت شبمانی در فضای آزاد و بی چادر داشته باشیم. 5 شنبه ی شلوغی داشتم و به سختی از محل کار مرخصی گرفتم. کوله را از شب قبل بسته بودم و تقریبا همه چیز را برداشته بودم. با آمدن محمد رضا به سمت فشم حرکت کردیم. در طول مسیر از هر دری حرف می زدیم تا اینکه رسید به اینجا که "محمد رضا ماشین چطوره؟ اذیتت نمی کنه"؟ و او در پاسخ گفت نه عالیه. چند ثانیه بعد ماشین خاموش شد و دیگر روشن نشد. تلاشمان بی فایده بود و در نهایت با یدک کش ماشین را به تعمیرگاه بردیم و مخلص کلام برنامه  کنسل شد. به همین راحتی.

حالا باید چکار می کردیم؟ من ماشین را فروخته بودم و شامل لطف دوستان خودرو ساز وطنی شده بودم و هر روز به امید تحویل ابوطیاره ای که با خلق الله به قیمت بوئینگ 747 حسابش می کنند نا امیدانه انتظار می کشیدم. ماشین محمد رضا هم که مورد عنایت سق سیاه من قرار گرفته بود. قرار شد محمد رضا ماشینی را به امانت بگیرد و صبح برنامه ی دیگری را اجرا کنیم.

97/09/09تا پاسی از شب میهمان بودیم و ساعت 2 بامداد خوابیدم وساعت 4 بیدار شدم. از شدت گیجی و خواب آلودگی کوله را فراموش کردم بردارم و وسط کوچه فهمیدم بی کوله ام ودوباره مجبور به بازگشت به منزل شدم. حالا ساعت حدود 6بود و به گرمابدر رسیده بودیم. چقدر کوه ها زیبا شده بود. چقدر دلتنگ بودم. جبهه شمالی پیرزن کلوم تا کف دره سفید بود. شیورکش پر برف تر از همیشه بود. به آرامی صعود را آغاز گردیم. در امتداد جاده پیش می رفتیم. وسط راه چند ماشین از کنارمان گذشتند در نهایت به راهبند دوم جاده رسیدیم. برای رسیدن به بالای یال دو راه داشتیم. هم می توانستیم از دره سمت راست برویم و هم از سمت چپ. سمت چپ یال جدید بود. آن را انتخاب کردیم و صعود را آغاز کردیم. اوایل مسیر کم برف بود و راحت ارتفاع می گرفتیم. پس از حدود 20 دقیقه ایستادیم و گتر ها را بستیم و کرم ضد آفتاب زدیم. بجز ما دو دوست دیگر هم در همین مسیر بودند. خوش و بشی کردیم و به سمت بالا رفتیم. شیب مسیر تند بود و قسمت های بالایی مسیر به سنگ هایی ریزشی می رسید. چند باری ریزش سنگ های کوچک اتفاق افتاد. محمد رضا فریاد می زد سنگ نریز اما سنگی از زیر پای من رها نشده بود. بالادست چند بز کوهی در حال عبور بودند و حرکت آنها باعث سقوط سنگ شده بود. به بالای سنگ ها رسیدیم. عمق برف زیاد شده بود . کافرا این قله سرسخت و دور دست البرز مرکزی از پشت کاسونک خود نمایی می کرد و خاطرات صعود زمستانی 21 ساعته اش را به یادمان می آورد. بالای یال نشستیم و کمی تنقلات خوردیم. یال پرشیب دیگری را باید بالا می رفتیم. شیبش تند بود و برفکوبیش سنگین. بالا و بالاتر...باز هم بالاتر. می کوبیدیم و بی وقفه بالا می رفتیم. مشغول صعود بودیم که  صدای ترس و وحشت دوباره بلند شد. صدای مرگ سپید... صدای مهیب بهمنی که نمی دانم کدام سراشیبی را در نوردید. خوشبختانه در مسیرش نبودیم و پیمانه پُر نشده بود. بالاخره به بالای یال رسیدیم. یاد اشتر به سکه نو بخیر و آن صعود دلچسب....

دماوند با شکوه تلاشمان را نظاره می کرد. چقدر بی تاب دیدارش هستم. چیزی نمانده تا زمستان... آسمان کوه چقدر از اینجا زیبا بود. مسیر را به سمت غرب ادامه دادیم. هدف قله خاتون بارگاه بود. به نظرم خاتون بادگاه برازنده تر است. اینجا همیشه باد می وزد و همیشه سرد است. پالون گردن، چپکرو، تخت خرس، خرسنگ جنوبی، جانستون، سودر و سینه زا و قبله، مهرچال و...

اینجا تابلویی زنده و تماشایی از البرز مرکزی است و می توان ساعت ها نشست و لذت برد و سیر نشد. حالا زیر قله خاتون بارگاه بودیم و چند ده متر آخر را با سرعت بیشتری صعود کردیم تا کمی ضربان قلبمان بالا برود. ساعت 13:45 به قله 3859 متری خاتون بارگاه رسیدیم. کمی برای خرسنگ دیر بود . به سمت پایین برگشتیم. مسیری که 8 ساعت صعود کرده بودیم را 3 ساعته به پایین برگشتیم . در مسیر بازگشت همقدم دوستانی که صبح دیده بودیم شدیم و با ماشین ما را تا محیط بانی رساندند.

 

مسیر صعود یال سمت چپ دره

پیرزن زیبای البرز  و مهرچال

آتش کوه

عکس از حسن مطهری( تیمی که همزمان با ما در مسیر بودند)

کافراه

آسمان کوه( عکس از حسن مطهری)

( عکس از حسن مطهری)

پالون گردن

خرسنگ جنوبی 

بلندای خاتون بارگاه

نفرات برنامه: محمد رضا مختاری- نیما اسکندری