صعود زمستانی جبهه شمالی دماوند

چند روزی بود هوا را چک می کردم. علم کوه و سبلان بارش برف داشت. دماوند...چند سال می شد نرفته بودم و الان فرصت خوبی بود. هشت یال مختلف را در زمستان رفته بودم و تمایلم به صعود از مسیری نرفته بود.با مهدی و ابراهیم مطرح کردم و بلافاصله برنامه ریزی ها انجام شد.مهدی و ابراهیم موافق جبهه شمالی بودند و علی رغم میل باطنی پذیرفتم. سعی داشتیم تا حد امکان سبک بار برویم. لوازم را جمع و جور کردم. 1 بسته پاستا و یک بسته آف کوک،جت بویل همراه با یک کپسول گازمتوسط،دستکش (پر،الیاف،پلار و بیس) ،طناب انفرادی و کارابین،کلاه و عینک،کاپشن و شلوار پلارو گورتکس،کاپشن پر لایت و سنگین،کرامپون،هد لامپ،زیر انداز و حد اقل تنقلات و یک جوراب خشک، چادر ناجی ،کلنگ و پک کمک های اولیه محتویات کوله ام را تشکیل می داد.بجای نهار یک بسته چیپس خلال و بجای صبحانه مقداری جو دو سر بردم. وزن کوله پشتی بسیار سبک بود و از این بابت خوشحال بودم.

7 دی ماه سال 1401

ابراهیم با یک ساعت تاخیر رسید و کلی غر زدم که من روی زمان بندی حساسم و ....چرا دیر آمدی....

جاده خلوت و هوا بسیار سرد بود. قبل حاجی دلا جاده یخ زده بود و ماشین بالاتر نرفت. گندش بزنن....دیر شد

دست به دامن سعید صالحی(پسر آقا ماشالله ) شدم. به فریادمان رسید و با ماشین سعید تا روستا رفتیم. عجب سرمایی بود . یاد سال 86 افتادم. همراه با محمد حسینی و مرحوم خلیل عبد نکویی شمالی را در زمستان صعود کردیم و شبی سرد را روی قله گذراندیم و از جنوبی برگشتیم. یادش بخیر آن سالها

ساعت 11 بود و کلی دیر شده بود. هدفمان صعود به جانپناه دوم بود اما بعید بود برسیم. به سمت جانپناه اول حرکت کردیم. مسیر نرمال را نرفتم و مستقیم خود یال را بالا کشیدیم. غر می زدم. گوشم یخ زده بود و گرم نمی شد. آهسته و پیوسته بالا می رفتیم. از سنگ بزرگ تا جانپناه 5/4 ساعت طول کشیده بود و با توجه به ورن کوله ها به نظرم بدک نبود. جانپناه تمیز و مرتب بود و مجهز به برق شده بود. بلافاصله لباس های عرق دار را تعویض کردیم و هرچه داشتیم پوشیدیم . باز هم سرد بود و گرم نمی شدیم. چادر ناجی را روی سرمان انداختیم زیرش گاز روشن کردیم. یک آف کوک و مقداری پاستا خوردیم. پوش کفش ها و لباس های عرق دار را خشک کردیم. مقداری مایعات درست کردیم و به کیسه خواب ها رفتیم.

8 دی ماه سال 1401

ساعت 3:30صبح بیدار شدیم. فلاسک ها را پر کردیم. و آبی ولرم در بطری ها ریختیم. فرصتی برای خوردن صبحانه نبود. ساعت5:20راه افتادیم. با کاپشن پر لایت صعود می کردم. اول صبحی گورتکس کارایی نداشت. مسیر مشخص بود و با هدلامپ مشکلی برای پیدا کردن مسیر نداشتیم. زیر پناهگاه شیب تند تر شده بود. از سمت راست پناهگاه به کنار پناهگاه رسیدیم. اینجا هم بسیار تمیز و مرتب و بدون برف بود. بطری آب کاملا یخ زده بود. مقدای یخ را خرد کردم و داخل لیوان ریختم و آب جوش اضافه کردم. 15 دقیقه ای استراحت کردیم و به سمت قله رفتیم. صد متر بالا تر از پناهگاه دیدم بین ما و ابراهیم فاصله افتاده

" ابراهیم برس جا نمون"

فریاد زد " دستانم درد ناک شده"

باتومش را ول کرده بود و دستانش را زیر بغلش گذاشته بود.یک پلار دو پوش و یک جفت دستکش پر گایا پوشیده بود.

گفتم برگرد بالاتر اوضاع بدتر می شود. مهدی هم معلوم بود شصت دستش را کنار انگشتان دیگرش گذاشته است.ابراهیم برگشت و ما هم به سمت راست(زبانه دو بی سل) چرخیدیم . اولین دست به سنگ را بالا رفتیم. یخ دوبی سل کاملا بلور بود. از قسمتی عمودی(که به گمانم اشتباه رفتیم) با حمایت طناب گذشتیم و به تخت خدا رسیدیم. لحظه ای نگاهم به مهدی افتاد. دماغش کاملا سفید شده بود. اوضاع خراب بود. پیشنهاد دادم برگردد. گفت ماسک دارد و می تواند ادامه بدهد. از تخت خدا به بالا هم دو طرف پوشیده از یخ بلور بود و باد بی رحمانه می وزید. از روی خود یال نیازی به بستن کرامپون نبود و می شد با دقت و احتیاط از روی سنگ ها بالا رفت. همیشه فکر می کردم یال های سرداغ و سیوله سرد ترین یال های دماوند است اما امروز اینجا سرد تر از آنجا بود.

ساعت 13/35 به قله رسیدیم. مجال ایستادن نبود و پس از دو عکس به پایین برگشتیم. مژه های مهدی کاملا یخ زده بود. از زیر پناهگاه 4700 متری هوا رو به تاریکی رفت. مسیر را با هدلامپ ادامه دادیم. راهی طولانی تا جانپناه داشتیم و ساعت 18:28 به پناهگاه رسیدیم. صعود دلچسبی بود.

بی میل بودم و مقداری آب و چند قاشق غذا خوردم و به کیسه خواب رفتم.

9 دی 1401

پیش به سوی خانه........

p1010533_haw1.jpg

p1010536_ecmz.jpg

p1010538_eqf9.jpg

p1010544_7ko7.jpg

p1010553_y6ec.jpg

p1010565_2539.jpg

p1010576_za.jpg

p1010578_5piq.jpg

p1010588_4yiv.jpg

نفرات برنامه:

ابراهیم صادقی-مهدی الف استوار-نیما اسکندری

قله برج

از آخرین صعودم به قله برج چند سالی می گذشت. یادش بخیر...صعود زمستانی خط الراس اشتر به سکو نو.چند هفته ای بود که به فکر صعود برج بودم اما رو راست تنها حس و حالش نبود تا اینکه بالاخره سر و کله مهدی پیدا شد و از سنگنوردی دل کند.

18 آذر سال 1401

صبح زود با مهدی و ابراهیم به سمت فشم رفتیم. برف دو روز قبل چهره کوه ها را سفید پوش کرده بود. دماسنج ماشین دمای 5- را نشان می داد. در خلوتی و سکوت صبح به روستای لالون رسیدیم. صدای سگ های روستا بلند شد. ساعت 7:45 کارمان را آغاز کردیم. حال خوشی نداریم و حتی کوه که باعث می شد در لحظه زندگی کنیم از غم این روزهایمان کم نمی کند. از تنگ لالون برف در مسیر هست و برفکوبی آغاز می شود. ابرها می آیند و می روند و نگاهمان به گردنه ورزاست....از آبشار به بعد شیب تند و تند تر می شود و بی وقفه بالا می رویم. ابر ها مانع دید درستمان است.بقایای ریزش بهمن در چند دهلیز مشاهده می شود و هشدار می دهد که از زمستان لالون باید برحذر بود. به گردنه رسیدیم. ادامه مسیر در قسمت هایی سنگی می شد. شبیه راه رفتن روی لبه جدول جوب آب در دوران مدرسه است. ساعت 16 به قله رسیدیم. تا چشم کار می کند خاطره این اطراف داریم. از دمانون تا آزادکوه.از اشتر تا سکه نو . سرکچال ها و کل خوسون،آسمانکوه و مهرچال و ....دیدن هر کدام یادآور خاطرات سرد و دوستی های گرمیست.

به اندازه گرفتن چند عکس روی قله ماندیم و به سرعت به سمت گردنه برگشتیم. کمی پایین تر از گردنه هوا تاریک شد اما با داشتن چراغ پیشانی ومهتاب و مسیر صعودمان در برف ها مشکلی بابت مسیر یابی نداشتیم. ساعت 21 به لالون رسیدیم.

img_۲۰۲۲۱۲۰۹_۱۰۵۴۰۷_06mx.jpg

img_۲۰۲۲۱۲۰۹_۱۴۵۶۱۳_cdw.jpg

img_۲۰۲۲۱۲۰۹_۱۴۵۶۲۶_5djm.jpg

img_۲۰۲۲۱۲۰۹_۱۶۴۷۳۰_qswl.jpg

img_۲۰۲۲۱۲۰۹_۱۶۱۹۱۵_0b63.jpg

نفرات برنامه: مهدی الف استوار-ابراهیم صادقی –نیما اسکندری

گشایش زرسک رود

گشایش دره زرسک رود

سال قبل از سر بیکاری با گوگل ارث مشغول چک کردن دره های مختلف بودم. به خردلو رسیدم.دره سمت چپ خردلو (غرب خردلو)ساختاری شبیه به خردلو داشت. با همان شکل و شمایل،خروجی دره به روستای گرمارود می رسید اما دره ورودی ساده ای نداشت. با کلی جستجو به این نتیجه رسیدیم که باید از بالای دره و معدن گچ لات به سمت دره برویم. تیمی را بستیم و به محل رفتیم. آب دره کم بود و از خیر وارد شدن به دره گذشتیم و برنامه پیمایش خردلو را جایگزین کردیم. این برنامه همیشه گوشه ذهنم بود و تصمیم داشتم در اولین فرصت در بهار سری به این دره بزنیم. با آمدن بهار و شروع فصل دره نوردی برنامه این دره را در برای فصل بهار در نظر گرفتیم. تیم بسته شد و هماهنگی ها و تقسیم لوازم فنی انجام گرفت. با توجه به طول دره و مسیر طولانی آن لوازم شبمانی را نیز به کوله اضافه کردیم

1401/02/23:

شب گذشته دیر از تهران راه افتادیم و ساعت 2 صبح به معلم کلایه رسیدیم. شب را در پارک ماندیم. هوا بسیار سرد بود و باد خواب راحت را از چشممان گرفته بود.ساعت 6 صبح به سمت روستای گرمارود رفتیم. پس از جمع و جور کردن لوازم ساعت 8 صبح با نیسان آقای جمشیدی به سمت گردنه سلج انبار و معدن گچ لات رفتیم. آثار بارش برف تازه ارتفاعات دیده می شد.هوا مه آلود و سرد بود و پشت ماشین می لرزیدیم و بالا می رفتیم. بارش خفیف باران هم با رسیدن به حوالی معدن آغاز شد. به جایی رسیدیم که برف جاده را بسته بود. از نیسان پیاده شدیم و مسیر معدن را پیش گرفتیم. چشم چشم را نمی دید شروع به کاهش ارتفاع کردیم. نیم ساعتی پایین رفتیم.با کاهش ارتفاع هوا باز شد و سرسبزی منطقه حالمان را بهتر کرد.اشتباه آمده بودیم اینجا خردلو بود(البته بعدا فهمیدیم بهترین مسیر همین بوده است) .با کاپشن پر راه می رفتیم.باد سردی به استقبالمان آمده بود. از دورکلبه ای را دیدیم . دودی که از آتشش به هوا می رفت نشان می داد کسی آنجاست.برای اطمینان از موقعیت و پرسیدن راه دسترسی به دره به سمت کلبه رفتیم.دو زن و دو مرد مشغول کار بودند.

"سلام مادر".جوابمان فحش و بد و بیراه بود. ما را با سبزی چین های هنیز اشتباه گرفته بودند و فکر می کردند داخل کیسه طناب ها سبزی کوهی است. با نشان دادن طناب ها به اشتباهشان پی بردند و کلی عذر خواهی کردند و به چای دعوتمان کردند.فهمیدیم یک دره را زود فرود آمده ایم و داخل دره خردلو هستیم. باید به سمت غرب می رفتیم. پاکوبی مشخص ما را از مسیر رودخانه جدا کرد و با ادامه این پاکوب به سمت غرب و دره زرسک رود رفتیم و بالای یال منتهی به دره قرار گرفتیم. چه شانسی آوردیم که از این مسیر به این دره آمده بودیم. اگر از مسیر بالادست زرسک رود و معدن گچ لات می آمدیم کار مشکلی تا رسیدن به اینجا کف دره داشتیم اما اینجا پاکوبی مناسب داشت. با کاهش ارتفاع به کف دره سیدیم و در کنار اولین آبشار مسیر ناهار خوردیم.سه آبشار اول را از کنار دست عبور کردیم و تصمیم گرفتیم ادامه مسیر را از رودخانه طی کنیم. وت سوت ها را پوشیدین و با ایجاد کارگاهی طبیعی از اولین فرود گذشتیم. در ادامه مسیر چند فرود کوتاه پیش رویمان قرار داشت که از کنارشان گذشتیم. هوا سرد بود و با وت 5 میل می لرزیدیم. آبشار های کوتاه مسیر از کنار دست راه می داد. طبیعت بکر منطقه خستگی بی خوابی شب قبل را از تنمان بدر کرده بود.از دو ابشار حدود 15 متر نیز با ایجاد کارگاه مصنوعی گذشتیم. در ادامه به اولین تنگه مسیر رسیدیم.پاکوبی از بالادست به خارج دره می رفت. تنگه اول با فرودی 20 متری آغاز شد. با توجه به سایش شدید طناب در چند نقطه چهار متر پایین تر ریبلی تک نقطه ای ایجاد و با فرود از این قسمت وارد تنگه شدیم. این دره از اینجا زیباتری بیشتری پیدا می کرد . با گذر از حدود 10 آبشار و ایجاد چند کارگاه مصنوعی و یک حوضچه با جریان آبی متوسط به محل مناسبی جهت شبمانی رسیدیم. بین رفتن و ماندن مردد بودیم. یا توجه به وجود آنتن موبایل و اینترنت در منطقه و بررسی موقعیتمان در گوگل ارث تصمیم گرفتیم ریسک نکنیم و جای خواب مناسب را از دست ندهیم. بلافاصله لباس های خیس را عوض کردیم و آتش روشن کردیم.محل کمپ را صاف کردیم و شام را آماده کردیم. هوا واقعا سرد بود و نمی شد از کنار آتش تکان خورد. از سرما به کیسه خواب پناه بردیم.

1400/2/24:

دیشب عملا نخوابیده بودم. سرد بود و به خاطر وجود حیوانات وحشی و بکر بودن منطقه هوشیار خوابیده بودم . با روشن شدن هوا جانی دوباره گرفتن. صبحانه کاملی خوردیم و ساعت 9 صبح حرکت را آغاز کردیم.وارد تنگه دوم شدیم . در برخی از قست ها آبشار هایی پله ای قرار داشت که جهت صرفه جویی در شارژ باطری دریل با یک کارگاه از چند آبشار عبور می کردیم. خیلی ازفرودها درگیری با آب داشت ولی امروز هوا گرمتر بود و از لرزیدن های دیروز خبری نبود. به فرودی 15 متری رسیدیم که مسیر فرود کاملا زیر آب قرار داشت که یکی از زیباترین فرود های مسیر بود..تنگه دوم حدود 15 آبشار زیبا داشت کارگاه ها به صورت تک نقطه ایجاد شد. در مجموع این دره بیش از 40 آبشار و بیش از 25 فرود داشت . انتهای دره به باغات گرمارود می رسید.

در پیمایش این دره تسمه و حلقه فرود کافی و لوازم کافی جهت ایجاد کارگاه مصنوعی همراه داشته باشید.

کارگاه های دره عموما به تک نقطه یا طبیعی است وبسیاری از آبشارها دارای سایش طناب می باشد

با توجه به طبیعت بکر منطقه و پوشش گیاهی و جانوری غنی دره از ورود تیم های پر تعداد به دره اجتناب کنید.

در قسمت پایانی دره که به باغ منتهی می شود با ادامه مسیر رودخانه از ورود به باغ اجتناب کنید.

بهترین فصل پیمایش از نیمه اردیبهشت تا نیمه تیر می باشد و همانند اکثر دره های الموت در فصل تابستان آب دره کاهش می یابد.

بلند ترین فرود دره حدود 20 متر است

بهترین راه دسترسی به دره از مسیر خردلو و تراورس به زرسک رود می باشد.دره فاقد حوضچه عمیق است.

42511_bqon.jpg

42505_5503.jpg

42503_e9lp.jpg

42519_5jv9.jpg

42516_3cer.jpg

45402_0j41.jpg

42463_6m0g.jpg

42468_a2v.jpg

42460_e115.jpg

42453_44x1.jpg

42443_msom.jpg

42431_def.jpg

42427_emb7.jpg

42424_g0b5.jpg

42417_ffgv.jpg

42369_ensn.jpg

42387_5igf.jpg

42395_o0dz.jpg

42400_rp5x.jpg

42402_b1v9.jpg

42368_qftp.jpg

نفرات برنامه:

محمد رضا احمدیان-مهران نیلساز-مهدی سلطانی-سبحان موسوی-نیما اسکندری

گشایش دره هفت آسیاب

 

دو سه سال قبل فواد فیلمی از چند ابشار برایم فرستاد که در استان ایلام قرار داشت و هیچ وقت فرصت نشد سراغش برویم. امسال پس از گشایش پل خدایی سبحان  و عدنان می گفتند نقطه  دیگری را سراغ دارند که نیاز به بازدید میدان دارد. مجدد این موضوع فیلم های ارسالی فواد مطرح شد  و فیلم ها را برای سبحان فرستادم. مشخص شد فیلم ها و منطقه   پیشنهادی بچه ها یکی است .مهدی و سبحان برای بازدید میدانی به منطقه رفتند و تکلیف روشن شد.آبشار داشت .حالا راه دسترسی هم  معلوم شده بود و همه چیز برای رفتن آماده بود. برنامه ریزی ها انجام شد و به سمت ایلام  و روستای مهتابی حرکت کردیم.

1400/01/12

دیشب دیر رسیده بودیم و زیبایی منطقه را ندیده بودیم. چه بهشتی بود اینجا.روستای مهتابی مشرف به دشت سر سبز پایین دست بود و هوای خنک بهاری حالمان را جا آورده بود. با رسیدن بچه ها و جمع و جور کردن کوله ها ساعت 8 صبح راه افتادیم. مقصد ما رسیدن به آبشار هفت آسیاب بود.هفت آسیاب نام آبشاری پر بازدید و توریستی بود  و آب آبشار وارد چند حوضچه زلال و زیبا می شد اما دره مورد نظر ما در این قسمت توریستی نبود ودر واقع آب این آبشار زیبا وارد دره می شد و به همین دلیل هم نام این دره را هفت آسیاب گذاشتیم.از طریق پاکوبی ملایم مسیر را به سمت آبشار ادامه داریم و به یال روبروی ابشار رسیدیم و به کف دره رفتیم.شروع مسیر ما برای گشایش از همینجا بود اما حیف بود حالا که تا اینجا آمده ایم خود آبشار را نبینیم. به سمت آبشار رفتیم و همانجا وت سوت ها را پوشیدیم و از مسیر حوضچه ها با کلی پرش و سر خوردن به کف دره رسیدیم. حالا دوباره ابتدای کار بودیم.مسیر آب را ادامه دادیم.حدوداً نیم ساعتی در مسیر رودخانه پیش رفتیم و به اولین آبشار رسیدیم. در فصل گرم سال نیاز به فرود داشت اما الان می شد سر خورد.ارتفاع آبشار حدود 5 متر بود.یک متر اول مسیر شیب داشت و بعد عمودی می شد.عمق حوضچه زیاد بود و پا به کف نمی خورد.با ادامه مسیر رودخانه به دومین آبشار رسیدیم.کارگاهی دو نقطه ای ایجاد و از فرودی 22 متری گذشتیم. آبشار سوم در فاصله کمی از این آبشار قرار داشت و ارتفاعی حدودا 7 متری داشت. کارگاهی تک نقطه زدیم و مسیر را ادامه دادیم. از اینجا به بعد دیواره های دره به هم نزدیک تر شده بود. چهارمین فرود را هم می شد از سنگ های سمت چپ پایین رفت و هم فرود رفت .با عبورسرسره و پرش های متعدد به سنگی شیب دار رسیدیم که صیقلی و لغزنده بود و کف حوضچه سنگ خطرناکی قرار داشت که می توانست در صورت سر خوردن و برخورد با عث آسیب شود.با سوراخ کردن سنگ و جا گذاشتن طنابچه  از این قسمت با طناب عبور کردیم. تعداد سرسره ها و پرش ها را دقیق یادم نیست اما زیاد بود و تقریبا بسیاری از قسمت ها نیاز به شنا داشت. به قسمتی رسیدیم که دو آبشار با فاصله کم و از هم قرار داشت و با ایجاد دو کارگاه تک  نقطه از این بخش هم عبور کردیم.(ارتفاع هر آبشار حدود 12 متر) با گذر از چند راهرو آبی و یک سرسره بزرگ به فرودی کلاهکی با لبه ای تیز و برنده رسیدیم. ابتدای مسیر فرود زیر ریزش آب قرار داشت و لغزنده بود .چهار نفر اول با استفاده از محافظ طناب از این نقطه عبور کردیم اما به دلیل شکل کلاهک و امکان گیر کردن دست سایر نفرات  زیر طناب فرود در هنگام جا گذاشتن محافظ طناب تصمیم به کنترل سایش با استفاده از کیسه طناب گرفتیم. دسته کیسه طناب را می دیدم که زیر کلاهک قرار دارد و با خودم کلنجار می رفتم که اگر شاخک ابزار اینجا گیر کند چه کاری می شود؟. دقیقا همین اتفاق افتاد و شاخک کریتر یکی از بچه ها در حین فرود داخل دسته کیسه طناب رفت و کاملا گیر کرد.آن هم در بدترین جای ممکن.آب روی صورتش می ریخت .خوشبختانه حجم کم آب و مهارت و خونسردی  شخص باعث شد بدون نیاز به کمک بتواند با کمک یومار و پا رکاب خود را آزاد کند و فرود بیاید. با عبور از یک دالان آبی و سرسره طولانی که به حوضچه ای بزرگ می رسید به پایان دره رسیدیم  وبا ادامه مسیر آب پس از حدود 30 دقیقه پیاده روی از پاکوب سمت راست خارج به جاده آسفالت رسیدیم. کمی بعد ماشینی که منتظرش بودیم رسید و به محل اقامتمان برگشتیم

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۱۴۰۶_0gcj.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۱۴۲۱_kxwa.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۱۲۳۳_vn9r.jpg

img_3631_v30h.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۰۹۰۰_33sm.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۱۰۰۳_654k.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۱۶_۱۱۱۱۰۲_fqs.jpg

نفرات برنامه:

سبحان موسوی-عدنان عمیدی-مهدی سلطانی-محمد عرب-مهران نیلساز-مهران نصیری-ابراهیم صادقی- فواد رضاپور-محدثه فتحی زاده -نیما اسکندری

 

گشایش تنگ پل خدایی

 

امسال قرار بود برای تعطیلات نوروز به ایلام برویم و سری به تنگ الماس و تنگ لول بزنیم. .خشکی تنگ الماس برنامه را کنسل کرد.سبحان از دره نوردان خوب ایلام برایم لوکیشنی را فرستاد و نظرم را پرسید. به نظر هر دو ما این پوینت جای کار داشت.همه چیز سریع اتفاق افتاد.تنها مشکل کمبود انکر و صفحه دره نوردی و باطری اضافه دریل بود که همه چیز به لطف دوستان خیلی سریع جور شد  و ساعت 1 بامداد همراه با مهدی سلطانی از همدان به سمت ایلام رفتیم.قرار ما با بچه ها روستای تنگ فنی بود.سبحان و عدنان از ایلام و ابراهیم از بروجرد زودتر به محل قرار آمده بودند. از قبل هماهنگی نیسان را انجام شده بود .پس از پارک ماشین با نیسان به سمت  روستای گدار نمک رفتیم و با گذر از روستا و ادامه مسیر از طریق جاده ای خاکی به پل خدایی رسیدیم. شکافی تنگ درست کنار دستمان قرار داشت و حدود سی متر پایین تر آب را می شد دید که از زیر جاده به رود کرخه می ریخت.سنگی بزرگ به صورت طبیعی وسط این شکاف افتاده بود و جاده درست از روی آن می گذشت و دلیل نامگذاری این منطقه وجود همین پل طبیعی زیبا بود .به وجد آمده بودیم و برای رفتن به تنگه لحظه شماری می کردم. راننده گفت ما برای شنا از پایین دره به آخرین ابشار می رویم و بالاتر راه نمی دهد و این شکاف طولانیست و ...

خلاصه از پاکوبی که در سمت راست شکاف بود کوه پیمایی را آغاز کردیم. طبیعت اینجا محسور کننده بود و متوجه گذر زمان نمی شدیم. پس از حدود سی دقیقه پیاده روی به بالای تنگه رسیدیم. فضا باز شد .قرار شد کمی بالاتر برویم و منطقه را چک کنیم. به نظر اختلاف ارتفاع زیادی وجود نداشت.با کاهش ارتفاع به کف دره آمدیم و به سمت ابتدای تنگه حرکت کردیم.با رسیدن به ابتدای تنگه وت سوت ها را پوشیدیم.از دست به سنگ کوتاهی گذشتیم.حوضچه ای زلال و آبی رنگ روبرویمان بود که با شنا از آن گذشتیم و به اولین آبشار رسیدیم. طول فرود حدود 12 متر بود.  در مسیر سمت چپ ریزش آب وجود داشت.سمت راست مسیر فاقد سایش طناب بود و به حوضچه زیبایی می رسید.با توجه به اینکه به قصد گشایش آمده بودیم و قصدی برای بولتینگ  ایمن دره نداشتین سوراخی در سنگ به صورت مورب ایجاد و طنابچه ای را از آن عبور دادیم و با جا گذاشتن یک طنابچه  یک حلقه فرود طناب ریزی انجام شد و فرود رفتیم.آب حوضچه تا سینه بود.فرود دوم بلافاصله پس از فرود اول قرار داشت. پیشنهاد من فرود از مسیر آب بود و مهدی به دلیل سایش طناب مخالف بود.کارگاه دوم سمت راست مسیر به صورت تک نقطه ایجاد و فرود رفتیم(حدود 20متر).با گذر از فرود دوم به آبشار دیگری رسیدیم که هم می شد سر خورد و هم پرید.کارگاهی انسانی ایجاد و عمق و تمیزی حوضچه بررسی شد و با پرش ازاین آبشار حدود 5 متر گذشتیم. دیواره های دو طرف به هم نزدیک شده بود. و ساختار دره شبیه به غار بود.نور از لابلای این دیواره ها به عمق دره می رسید وبرخی قست ها را روشن می کرد. این مکان بی نظیر بود .به فرود دیگری رسیدیم. کارگاه تک نقطه ایجاد شد .این فرود به حوضچه ای عمیق می رسید . طناب ریزی تا سطح انجام و پس از فرود با شنا از حوضچه گذشتیم.تاریکی بیشتر شده بود.با ادامه مسیر به سرسره ای زیبا و حدود 10متری رسیدیم. آب زلال و آبی کف این حوضچه بود.با سر خوردن از این قسمت هم گذشتیم و با شنا از یک دالان آبی حدود 10 متری عبور کردیم .کار فنی دره تمام شده بود. خروجی دره به رود کرخه می رسید.مجدد با پنج دقیقه صعود به پل خدایی بازگشتیم و کار گشایش یکی از زیبا ترین تنگه های غرب کشور پایان یافت. دسترسی سریع،آب وسایه دائمی،طول کوتاه دره و امکان امداد سریع می تواند این دره را به مکانی مناسب جهت برگزاری کلاس های وبرنامه های دره نوردی تبدیل کند.

اعضا تیم گشایش:

نیما اسکندری-سبحان موسوی-عدنان عمیدی--مهدی سلطانی -ابراهیم صادقی

 

img_0965_5hxr.jpg

img_0963_zjuw.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۱۲۵۳_7zd1.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۶۴۰_p70e.jpg

فرود اول

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۶۲۸_l8vm.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۷۱۱_522l.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۶۱۲_shei.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۵۵۱_vg0l.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۵۳۴_3wk.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۹۵۰_xnis.jpg

img_0986_jgwe.jpg

img_۲۰۲۲۰۴۰۵_۰۸۰۵۰۹_8f2u.jpg

صعود زمستانی و یک روزه یخچال شمالی سبلان

 

 امسال برای بهمن ماه برنامه صعود زمستانی گرده آلمان ها را داشتیم. حادثه منجر به فوت گرده آلمان ها همه چیز را در هاله ای از ابهام فرو برد.شک داشتیم به برنامه برویم یا برنامه را عوض کنیم. نظر محمد این بود که اگر سمت گرده برویم به هزار و یک چیز متهم می شویم و نظر من این بود که این همه جنازه در مسیر صعود قلل 8000متری مانده و خیلی ها از کنارش رد می شوند و کار خود را می کنند.خلاصه  با کلی مشورت و سبک سنگین کردن به اینجا رسیدیم که باید بیخیال ماجرا شویم و دنبال مسیر دیگری باشیم وگرنه بعد برگشت تمام کاسه کوزه ها را سر ما می شکنند و به نداشتن وجدان و انسانیت و خیلی چیز ها که خیلی ها ندارند و فقط از آن دم می زنند متهم خواهیم شد.

با مهدی برای دماوند برنامه ریزی می کردم اما هوا سر ناسازگاری داشت. اتفاقی سبلان به ذهنم رسید و با بچه ها نظرم را مطرح کردم. همه پذیرفتند و تیم بسته شد.

1400/11/21: همراه مهدی ساعت ده شب ازتهران به سمت کرج حرکت کردیم. محسن کرج به جمع ما اضافه شد .نوبتی رانندگی می کردیم. بارش شدید برف رانندگی را سخت کرده بود. با هر مصیبتی بود به مشکین شهر رسیدیم. خودم هم نمی دانم چه اتفاقی افتاد اما ماشین روی یخ سر خورد و کنترلم را روی آن از دست دادم و بعد از چند بار پیچ و تاب به جدول کنار خیابان برخورد کردیم و سپر ماشین خرد شد. خلاصه در قهوه خانه ای کثیف صبحانه خوردیم.محمد و سعید هم رسیدند و به سمت لاهرود رفتیم. جاده لاهرود به شابیل بسته بود و باید ماشین می گرفتیم. با لندرور هماهنگ کرده بودیم. اسم راننده اش الیاس بود و راننده محشری بود. زیر بارش برف  و در هوایی بسته به شابیل رسیدیم. قرارمان این بود که فردا را پای یخچال چادر بزنیم و روز بعد حرکت کنیم. از فرصت استفاده کردیم و به ابگرم رفتیم.اتاقی برای اسکان گرفتیم و تنی به آب زدیم. لحظه ای غفلت کردم محمد مخ بچه ها را زد که بیایید سبکبار و یک  روزه برویم. بار کشی فلان است و چنان است. همه موافق صعود یک روزه بودند و من هم برای اینکه ساز مخالف نزنم علی رغم  میل باطنی پذیرفتم. ساعت 17 به کیسه خواب رفتیم و تا ساعت 23:45 خوابیدیم. پس از بیدار شدن کوله ها را بستیم و ساعت 1 بامداد حرکت کردیم. هوا باز شده بود و مهتاب آسمان را روشن کرده بود. از مسیر دکل های تله کابین به سمت بالا حرکت کردیم. هوا سرد بود. خیلی سرد. زیر نور مهتاب مسیر را ادمه دادیم. وزن کوله ها آزار دهنده بود. حدودا هر دو ساعت استراحتی مختصر می کردیم. به ابتدای مسیر منتهی به یخچال رسیدیم. هنگام طلوع خورشید بود و سرمای فلج کننده ای بر منطقه حاکم بود. جلیقه پر پوشیده بودم تا کمتر احساس سرما کنم. پاهایم در کف سه پوش سرد شده بود. با درآمدن آفتاب گرم تر شدیم. برف مسیر خمس و زکاتش را گرفته بود. به ابتدای شیب منتهی به یخچال رسیدیم. کرامپون ها را بستیم و راه را ادامه دادیم. ساعت 5/11 بود که به ابتدای یخ رسیدیم.کاپشن پر را روی جلیقه پوشیدم. ساعت ها تلاش در سرما و بی خوابی شبانه کاملا تیم را خسته کرده بود. یک سانت برف  سست روی یخچال بود. اولین تبر را که کوبیدم حس کرد تبر به سنگ خورد که داخل نرفت.یخ بود نه سنگ.  در هر طول چهار میانی می گذاشتیم. پس از ساعت ها تلاش ساعت 17 از یخچال خارج شدیم. پاهایم را حس نمی کردم. برای عکس کنار دریاچه دیر بود و باید سریع به پایین بر می گشتیم. تا قسمتی از مسیر از جای پاهای موجود پایین آمدیم و از یکجا به بعد باد رد پاها را پر کرده بود. از مسیر اصلی خارج شدیم. هوا تاریک شده بود و خسته و سرما زده دنبال راه درست می گشتیم. قسمت پایانی مسیر دوباره به مسیر اصلی برگشتیم و دوباره گم شدیم. زیر پا پرتگاهی بلند بود و کوچکترین غفلتی سقوطی مرگبار را در پی داشت. پس از دو ساعت جستجو در دل تاریکی از دهلیزی به پایین آمدیم و به مسجد رسیدیم. نیم ساعتی استراحت کردیم و به سمت شابیل رفتیم. ساعت 1 بامداد پس از 24 ساعت تلاش بی وقفه به شابیل رسیدیم.

img_5967_ll1r.jpg

img_۲۰۲۲۰۲۱۲_۰۹۵۰۰۲_5m6h.jpg

img_۲۰۲۲۰۲۱۲_۱۰۳۰۵۷_t3ya.jpg

img_20220214_214150_570_gj7.jpg

capture_(3)_k07.png

capture_(2)_n5kh.png

capture_ue8x.png

capture_pt8x.png

پایان یخچال

نفرات برنامه:

محسن سام دلیری-مهدی الف استوار-محمد حسینی شعار-سعید محتشم-نیما اسکندری

قله کهار

به قول بچه ها ماشین من وقتی روشن می شه خود به خود می ره کلوان و سر از کهار در میارم. راست هم می گفتند. این قله را خیلی دوست داشتم و زیاد به اینجا می آمدم. اینبار قرار بود شب را روی قله چادر بزنیم . قبلا یکبار در زمستان  بی چادر و کیسه خواب روی قله بیواک کرده بودیم و اینبار می خواستیم لذتش را ببریم و درست و درمان  توی چادربخوابیم. (البته ناگفته نماند که برنامه ما شبمانی روی ریزان بود که مهدی دبه کرد و برنامه به کهار تغییر پیدا کرد).مصطفی هم اتفاقی زنگ زد و از برنامه  با خبر شد و به جمع ما پیوست.

1400/11/14:

ساعت 16 از کلوان حرکت کردیم. هوا عالی بود.البته ابرهایی در ارتفاعات دیده می شد ولی این پایین خبری از باد و سرما نبود. دو سالی بود کهار نیامده بودم واقعا دلتنگش بودم. از هر دری حرف می زدیم بالا می رفتیم.مسیر برفکوبی شده بود و راحت بالا می رفتیم. اواخر مسیر کمی هوا سرد شد و دستکش ها را پوشیدین و ساعت 18:30 به جانپناه رسیدیم. تعداد زیادی چادر برپا شده بود که بعدا فهمیدیم چادر های اردوی هیمالیا نوردی کرج است. در بین مربیان تیم کرج آقای هداوند را دیدیم و ایشان گفتند مسیر یخ زده است.باد هم شدید شده بود به مکافات چادر زدن قله نمی ارزید. کنار پناهگاه چادر را برپا کردیم و داخل رفتیم. شام را خوردیم و خوابیدیم.

1400/11/15

ساعت 6:30 بچه ها را بیدار کردم. کمی برف آب کردیم و صبحانه خوردیم. کمی ارده و مقداری شیره انگور خوردم ولی میل زیادی به خوردن نداشتم. تیم کرج ساعت 6 به سمت قله رفته بود. حالا موضوع این بود.چادر و لوازم را بگذاریم و سبکبار صعود کنیم یا کل لوازم را ببریم. بهانه ما برای بردن لوازم تمرین کوله کشی  بود اما واقعیت ماجرا چیز دیگری بود.لوازم گران شده و به ریسکش نمی ارزید لوازم را جا بگذاریم.ساعت 8 راه افتادیم. باد شدید بود و ابرها می آمدند. کمی سریع تر حرکت کردم و به مهدی گفتم با مصطفی بمان و با هم بیایید.از بالای یال بارش برف اغاز شد.باد برف را به صورتم می کوبید و دیدم کم شده بود.بچه ها را چند دقیقه قبل دیده بودم که پشت سرم بودند اما الان دیگر آنها را نمی دیدم.به تیم کرج که در مسیربرگشت از قله بودند رسیدم. باد شدید شده بود.از دور تابلو قله را می دیدم. پایین تر از قله تابلو یادبودی نصب شده بود. به قله رسیدم. باد بیداد می کرد.به سختی از داخل جیب کاپشن پرم که داخل کوله بود گوشی را درآوردم که عکس بگیرم.سرما باطری گوشی را خالی کرده بود.دیگر چیزی را نمی دیدم و عینکم پر از برف شده بود. بادی که از ناز می وزید بویی از ناز و نوازش نمی داد بی امان برف ها را به صورتم می زد.. چند باری تعادلم را بهم زد.به کنار تابلو یاد بود رسیدم و از آن گذشتم. آخرین چیزی که دیدم این تابلو بود و دیگر هیچ چیزی را نمی دیدم.تا قله شرایط قابل تحمل بود و می شد رسید و مسیر را تشخیص داد اما الان فقط برهوتی سپید را می دیدم. مرز بین سپیدی برف و زمین و آسمان را نمی دیدم. شیب را تشخیص نمی دادم. جی پی اس ساعت را روشن کردم. درست کار نمی کرد و یکبار راه را سمت چپ و یکبار سمت راستم نشان می داد. گم  شده بودم و دور خودم می گشتم.کجای مسیرم؟ اثری از سنگ ها نمی دیدم.در برف پودر دست و پا می زدم و  نگران بهمن بودم. بعید بود با این شرایط راه درست را پیدا کنم. بارها به سمت چپ و راست رفتم.از شدت کولاک شیب هم قابل تشخیص نبود..دو ساعتی تلاش کردم. لحظه ای جی پی اس وصل شد و دیدم چقدر از مسیر فاصله دارم. مژه هایم یخ زده بود. تصمیم گرفتم برای بار آخر شانسم را امتحان کنم و به سمت مسیر بروم. اگر نشد با تمام سرعت ارتفاع کم کنم. مهم نبود به کجا می رسیدم.فقط باید فرود می رفتم . لوازمم کامل بود. از زیر انداز گرفته تا کیسه خواب و کاپشن و جوراب پر و ......

دهلیز بدی را بریدم.برف بالادست و پایین دست را نمی دیدم ولی برفش عمیق بود و کامل  تراورسش کردم.به مسیر برگشته بودم. هوا بدتر شده بود و باد پرتم کرد.مهم نبود و می دانستم مسیرم درست است.دو رد پا را دیدم و دنبالشان کردم. دوباره از مسیر خارج شدم. 

صدایی شنیدم....آهای....آهای....

کسی گم شده؟ دنبال صدا رفتم. شاید کسی کمک می خواست. صدای مهدی بود که از پناهگاه فریاد می زد. با تراورسی طولانی به بچه ها رسیدم. حامد بهنیا و همنوردش را هم دیدم که آنها هم با جی پی اس به مشکل خورده بودند. همه با هم به روستا برگشتیم. بعد دو سال این کهار خیلی چسبید.

 

img_۲۰۲۲۰۲۰۴_۰۷۵۷۳۷_tdb8.jpg

img_20220204_203126_006_ui7c.jpg

این عکس رو مهدی دم پناهگاه گرفت

نفرات برنامه: مهدی الف استوار-مصطفی یوسف زادگان-نیما اسکندری

سرکچال 1

 

خیلی وقت بود سرکچال نرفته بودم.زمستانه اش همیشه کار می برد و طولانیست. خلوت است و می شود لذت برد و چه جایی بهتر از سرکچال برای این هفته

1400/11/08

ساعت 3:30 صبح است.دیشب 1 خوابیدم و چشمانم باز نمی شود.ساعت 4 با مهدی قرار دارم.با چشمان نیمه باز حرکت کردم و نمی دانم چطور به شمشک و روستای سپیدستون رسیدیم. دماسنج ماشین دمای 10- را نشان می داد. دیشب نیم متر برف تازه باریده بود و روز سختی را پیش رو داشتیم. ساعت 6 صبح حرکت را آغاز کردیم. تیمی در منطقه نبود و برفکوبی مسیر با خودمان بود. با این حجم برف مسیر جانپناه هم برفکوبی و هم ریسک زیادی داشت .باید یال ایمن تری را انتخب می کردیم. یال سمت چپ دیواره را انتخاب کردیم. این مسیر را قبلا امتحان کرده بودیم.از داخل روستا سوار یال شدیم. برفکوبی سنگین مسیر از همان ابتدا توی ذوق می زد.امسال دو سه باری پاهایم  حسابی سرد شده بود  و کمی به سرما حساس بود و با اینکه امروز کفش سه پوش داشتم باز هم پای راستم خنک بود.

با تلاش فراوان به بالای دیواره رسیدیم. ادامه مسیر برفکوبی کمتری داشت. باد سردی می وزدید .کلاه اضافه ای را روی کلاه طوفانم پوشیدم و عینک اسکی را جایگزین عینک آفتابی کردم. زیر خط الراس بودیم. با سرعت خوبی در حرکت بودیم. لحظه ای سرم گیج رفت و به تدریج سرفه هایم شروع شد. مشکل کار را می دانستم .این روز ها به خاطر آزمون مربی گری درجه دو دره نوردی  بی وقفه و طولانی شنا می کرد . شنا و کوهنوردی در مسیر های سرد سازگاری با هم ندارند و ریه در ارتفاعات بشدت حساس می شود. تجربه مشابهی از این ماجرا را در گرده آلمان ها چند سال قبل داشتیم. یکی از دوستان به خاطر شرکت در مسابقات شنا مداوم تمرین شنا داشت و آن برنامه دچار ادم ریوی شد.جایی خوانده بودم حادثه فوت مرحوم داودی هم به خاطر تمرین شنای طولانی  قبل برنامه دیواره بوده(از صحت این موضوع مطمئن نیستم).  سرفه های تک و توک من هم پیوسته و مسلسل وار ادامه داشت. به خط الراس رسیدیم. کوه های البرز و خاطرات سردشان را مگر می توان فراموش کرد.به سرکچال یک رسیدیم. تابلو یاد بود حسین صادق زاده در کنار تابلو قله نصب شده بود. چه پسر نازنینی بود....

 ساعت 14 بود. تصمیم  گرفتیم از همینجا برگردیم.نه اینکه به قانون ساعت 14 معتقد باشم، به قانون بدنم معتقد بودم  یاد گرفته بودم چه زمانی باید ادامه داد و چه زمانی باید برگشت.سرفه های پی در پی می توانست کار دستم بدهد و هم از شنا و هم از کوه جا بمانم. از همان مسیر صعود به سمت پایین برگشتیم و ساعت 19 به سپیدستون رسیدیم.  

img_۲۰۲۲۰۱۲۸_۰۷۲۱۳۲_mpl9.jpg

img_۲۰۲۲۰۱۲۸_۱۲۱۵۰۲_n2lg.jpg

img_۲۰۲۲۰۱۲۸_۱۳۴۹۱۷_rxdd.jpg

نفرات برنامه:

مهدی الف استوار-نیما اسکندری

صعود زمستانی آسمانکوه(دشت لار)

 

یکبار برای همیشه....

آسمانکوه دشت لار،داستان عجیبی داشت .قضیه مال سال 90 است .تازه به تهران آمده بودم.تیمی از همنوردان قدیمی همسرم  قصد صعود زمستانیش را داشتند و ما را هم دعوت کردند.در زمستانی پر برف به گرمابدر رفتیم. برف سنگینی جاده را پوشانده بود و با تلاش فراوان به نیمه جاده رسیدیم و چادر زدیم. فردای آن روز هم مثل بچه های خوب تا بالای گردنه رفتیم و دست از پا دراز تر برگشتیم. دیگر این قله پا نداد و همیشه شنیده بودم تلاش هایی روی ان برای صعود زمستانی صورت گرفته  و ظاهرا ناکام مانده است. خلاصه بعد از چند سال طلبید و در تعطیلات 15 خرداد چند سال قبل(که حافظه ام یاری نمی کند چه سالی بود)تا پای کوه رفتیم. برنامه ما هم از صعود به گلگشت تبدیل شد و برگشتیم و بازآسمانکوه برایمان صعود نشده باقی ماند. هر بار به کاسونک یا خرسنگ می رفتم از دور گوشه چشمی به این هرم سنگی دور افتاده داشتم و واقعا دلم می خواست صعودش کنم اما تابستان ها فقط دره می رفتم و زمستان هم نمی طلبید.امسال عزمم را جزم کردم که یکبار برای همیشه تکلیفم را با خودم و این قله بد قلق دور دست روشن کنم. اتفاقی از سر بیکاری گروهی در واتس آپ زدم و نامش را آسمان گذاشتم. تکلیف اعضای گروه هم معلوم بود و مهدی استوار و محسن سام دلیری را ادد کردم و برنامه را چیدیم. هماهنگی ها انجام شد و محسن از شمال به منزل ما آمد.قرار بود تا حد امکان سبکبار برویم. شناختی از وضعیت گرده در زمستان نداشتیم و نمی شد ریسک کنیم و ابزار فنی ناقص ببریم. هفت عدد فرند،4 عدد کیل و یک عدد هگزان،تسمه ، وی تی پروسیک، کلنگ ،کرامپون و هارنس و خود حمایت و 50 متر طناب لوارم فنی این برنامه را تشکیل می داد.(این را هم بگویم که من شخصا در تمام برنامه های زمستانی فنی از ابزار شاخک دار دره نوردی استفاده می کنم )

گاز را هم حذف کردیم و قرار شد پریموس 4 سوخته با بنزین سوپر را جایگزین آن کنیم. به دلیل شناختی که از منطقه داشتیم قرار شد از راکت برف استفاده کنیم. نفری یک فلاسک و یک قمقمه آب برداشتیم و قرار شد فلاسک را برای روزاول که بیشتر کارمان برفکوبی در دشت بود  خالی ببریم تا سبک تر باشیم. حالا نوبت چادر بود.لار منطقه ای حفاظت شده بود و در نبود ما حیوانات می توانستند به چادر اسیب بزنند.از طرفی چادر یعنی بار بیشتر در نتیجه تصمیم گرفتیم چادر را حذف کنیم. با این فکر که ارتفاع دشت کم است (2500متر)و زیاد سرد نیست تصمیم به بیواک گرفتیم .چادر ناجی و کیسه بیواک بسیار سبکی را هم داخل کوله گذاشتم .دو بسته پاستاو یک بسته ژامبون و نودل و کمی تنقلات و 6  عد د نان مواد غذایی ما در این برنامه بود.

8 دی ماه سال 1400

از تهران به سمت فشم حرکت کردیم. در بین راه در قهوه خانه ای توقف کردیم .سه تا املت 170 هزار تومان .فکر کنم فروشنده تخم مرغش را با تخم خاویار اشتباه گرفته بود.اگر می دانستم قیمتش این است حتما با بشقاب املتم سلفی می گرفتم و پُزش را می دادم. به گرمابدر رسیدیم و راه افتادیم. سگ هفته قبل که در خاتون بارگاه همراهمان بود کنارمان آمد و کلی خودش را لوس کرد.راه افتادیم و گله ای سگ هم دنبالمان راه افتادو پس از مدتی سه تا از سگ ها ماندند و مابقی رفتند. قرار بود تمام جاده منتهی به گردنه خاتون بارگاه را با راکت برویم اما تیمی قبل از ما از مسیری متفاوت به سمت بالا رفته بود و ما هم ازفرصت استفاده کردیم و از پاکوب آنها که تقریبا پر هم شده بود به سمت گردنه رفتیم. هوا ابر بود و باد سردی می وزید. با دنبال کردن مسیر برفکوبی شده به بالای گردنه خاتون بارگاه رسیدیم و با کمی کاهش ارتفاع روی گردنه آمدیم. یادش بخیرچند سال قبل همین جمع، همینجا برای صعود زمستانی خط الراس اشتر به سکه نو خوابیدیم. حالا باید از گردنه به سمت دشت می رفتیم.باد سردی می وزید. راکت ها را بستیم و راه افتادیم. با راکت هم تا ساق پا در برف فرو می رفتیم. ساعتی یکبار طناب را جابجا می گردیم که یک نفر خسته نشود.در آخرین پیچ جاده آبی از زیر برف بیرون می آمد. کمی آب خوردیم و به سمت تنگ یونزا(به قول عده ای یونجه زار) رفتیم. در شرایط پر برف یا پس از بارش برف  گذر از این قسمت با ریسک بسیاری همراه است. بقایای ریزش بهمن همه جا وجود داشت و جای معرکه ای برای حفر غار برفی بود اما از مقصد ما دور بود و غیر قابل استفاده.

برف این سمت سفت بود.راکت ها را جدا کردیم  از تنگه گذشتیم. ساعت حدود 17 بود.با گذر از تنگه کمی استراحت کردیم و راکت ها را بستیم و راه افتادیم. با راکت تقریبا 20 سانتی فرو می رفتیم. دشت لار دنیای متفاوتی بود.دشتی وسیع ،سپید یکدست،ساکت و وهم انگیز.در گرگ و میش هوا توالت های فلزی عشایر را از دور می دیدیم که مثل وصله ناجوری بود در دل این برهوت برفی.

آسمانکوه با ظاهری سنگی و خشن روبرویمان بود و می دانستم راه زیادی تا رسیدن به پای یالش باقی مانده. هوا تاریک شده بود.تنها صدایی که می آمد صدای قرچ و قروچ برف های زیر راکت بود. ظلماتی بود امشب. اما آسمانکوه در میان سپیدی زمین و سیاهی آسمان مشخص بود. غرق در افکارم بودم . برای استراحت ایستادیم. سرما به عمق جانم رفت. پاهایم هم در کفش سرد شده بود. کاپشن پرم را پوشیدم. حالا نزدیک یال بودیم. ساعت از 21 گذشته و باید فکری برای شبمانی کنیم. باتوم رادر برف فرو کردم. تا ته دسته فرو رفت. شروع به کندن قبر برفی کردم. محسن از آن طرف فریاد زد"نیما اینجا تولت هست".

گفتم "مستراحو چیکار داری بیا بِکن برفو" و مشغول بیل زدن شدم. دوباره صدا کرد. به سمت محسن رفتیم. برف کمتر بود . سنگ بزرگی هم وجود داشت و می شد  پشتش پناه گرفت. برف را صاف کردیم و زیر اندازها را انداختیم. سرما بیداد می کرد. در مورد سرد نبودن اینجا اشتباه کرده بودم.با فریزر فرقی نداشت. کیسه خواب و کاپشن مهدی ضعیف تر بود. کیسه بیواک را به مهدی دادم و بلافاصله به داخل کیسه خواب رفت. سگ ها هم روی برف خوابیدند.کفش هایم یخ زده بود و از پایم خارج نمی شد. فرجه کوچکم هم در پاک کردن یخ های کفش ناتوان بود. گتر ها را باز کردم. شلوارم هم یخ زده بود.همه را داخل کیسه زباله گذاشتم که بیشتر یخ نزند. پریموس را روشن کردم و کمی برف آب کردم .بدنمان بی آب بود اما خستگی و سرما اجازه برف آب کردن نمی داد. فقط یه اندازه درست کردن نودل برف آب کردیم و چند قاشق خوردیم و به کیسه خواب رفتیم. یکی از سگ ها از سرما بین من و مهدی خوابیده بود که با دسته بیل برف متوجهش کردم  محل خوبی را برای بیواک انتخاب نکرده.

 بطری آبم را برای اینکه یخ نزدند داخل کیسه خواب برده بودم.درب بطری فشاری بود(با دکمه باز می شد) و نمی دانم چه زمانی تحت فشار نشت کرده بود و وقتی فهمیدم که لباسم و کیسه خواب خیس شده بود.

9 دی 1400

ساعت 7 بیدار شدم.هوا نیمه ابریست. کیسه خوابم یخ زده. مشغول برف آب کردن شدم. دو فلاسک پر شد. بشدت بدنمان کم آب است اما برایش راهکاری داشتم که در ادامه خواهم گفت.بچه ها بیدار شدند. کفش ها مثل سنگ سفت شده و گتر ها مثل ورقه حلبی شده.با پوشیدنش ابتدا سرما و سپس درد را حس کردم. می دانستم موقتی خواهد بود و با راه رفتن گرم می شوم.لوازم را داخل یکی از کوله ها ریختیم و رویش را پوشاندیم. مهدی و محسن کوله برداشتند و من طناب را و ساعت 9 صبح شروع کردیم. با برف کوبی سنگین روی یال رسیدیم.کافرراه (کافره) از نمای متفاوت پیدا بود و یاد صعود سخت 21 ساعته اش افتاده بودم. مسیر پرشیب به سمت بالا ادامه داشت. سنگ و سنگ و سنگ.دست به سنگ ها تمامی نداشت.سمت چپ دهلیز های پر شیب و پر برفی قرار داشت و سمت راست عموما سنگی بود.بچه ها از وزن لوازم فنی کلافه بودند .در صورت تسلط روی مسیر های سنگی می شد بدون لوازم فنی از این مسیر گذشت .ابزار ها و هارنس را در قسمتی گذاشتیم و مکانش را در جی پی اس ثبت کردیم اما طناب را با خود بردیم. کلا دو فلاسک داشتیم و در هر توقف برای  حفظ بیشتر آب، برف را در لیوان می ریختم و با آب جوش فلاسک آن را  آب می کردم .سنگ های مسیر باید درحتما چک می شد و بسیاری از قسمت ها ریزشی بود. دو تا از سگ ها همراهمان بودند و یکی از آنها نتوانست از سنگ ها بال بیاید.بالاخره به قله اول رسیدیم کوله ها را گذاشتیم. تابلو آن جلوتر بود.به سمتش رفتیم.تابلویی زنگ زده که قابل خواندن .به سمت قله دوم رفتیم. خط الراسی پر فراز و نشیب و بسیار برفگیر بود. به نوبت جلو می رفتیم. باد بسیار شدید بود وگورتکس ها داشت یخ می زد. فاصله بین دو قله از نظر فنی چیزی نداشت و پیمایشی بود و فاصله اش کوتاه تر از آنچه بود که در گزارش ها نوشته اند.

باد بیداد می کرد. چند متر پایین تر از قله اصلی که پناه بود  ایستادیم و بیخیال عکس با تابلو قله  شدیم. ساعت 16:20 بود. مه غلیظی از کف دشت بالا می آمد. بارش برف آغار شده بود .به سرعت به سمت قله اول و کوله ها در حرکت بودیم. ماراتن ما با خورشید آغاز شده بود. دید خوبی نداشتیم و کولاک تا قله اول همراهمان بود.شروع به فرود از گرده سنگی کردیم. در تاریکی شب از گرده فرود آمدیم . محسن جلوتر بود و راه را پیدا می کرد.سگی که برگشته بود کنار لوازم فنی ساعت ها منتظرمانده بود. ساعت 21:10کنار کوله ها بودیم. شب قبل یاد چادر ناجی نبودم. بلافاصله چادر را روی سر انداختیم و اجاق را روشن کردیم. دنیا گلستان شد.تا 12 شب آب درست کردیم و غذا خوردیم.

10 دی 1400

صبحانه نخورده راه افتادیم.درهوایی ابری از گردنه گذشتیم.نمی دانم دوباره چه زمانی به این کوه برمی گردم. اما خوشحالم که دیگر با دیدنش برایش نقشه نمی کشم و به مرور خاطراتش می پردازم.

img_۲۰۲۱۱۲۲۷_۲۲۱۲۳۱_7ndb.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۲۹_۱۲۳۲۲۵_500b.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۲۹_۱۵۴۳۵۶_mjq1.jpg

 

img_۲۰۲۱۱۲۲۹_۱۶۵۵۱۲_069i.jpg

گذر از یونزا

img_۲۰۲۱۱۲۳۱_۱۰۲۶۰۶_q1ka.jpg

دشت لار و آسمانکوه

img_۲۰۲۱۱۲۳۱_۰۹۲۷۱۵_wsms.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۲۹_۲۱۰۵۵۹_vq5x.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۱۳۸۳۰_njrn.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۲۲۳۳۳_5j8u.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۲۳۳۲۵_ceyt.jpg

کافراه

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۲۲۳۲۷_mt7l.jpg

کاسونک و کافراه

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۴۲۴۵۴_x80f.jpg

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۴۴۶۲۷_wgf.jpg

capture_ih1k.png

 

img_۲۰۲۱۱۲۳۰_۱۵۳۷۵۹_kcom.jpg

نفرات برنامه: محسن سام دلیری.مهدی الف استوار،نیما اسکندری

صعود زمستانی  قله خاتون بارگاه

 

 

3 دی ماه 1400

هفته اول زمستان است.به خاطر بارش های چند روز قبل خیالمان راحت است که برف می بینیم. دو سال می شد که خرسنگ نرفته بودم و فرصت خوبی بود تا سری به این قله زیبا بزنیم. هوا تاریک و سرد است و جاده گرمابدر در برخی از قسمت ها یخ زده است.مرتضی گرم صحبت است و از مهران روی صندلی عقب چرت می زند. به گرمابدر رسیدیم. دماسنج ماشین 4- را نشان می دهد. هوا ابری است .چند ماشین همزمان با ما رسیده اند و مشغول آماده شدن هستند.نا خود آگاه صدایشان را می شنوم. یکی به دیگری می گفت "قرار امروز ما پیرزن کلوم بود ولی هوا خرابه اگه راه داره ما با شما بیایم خاتون بارگاه و در کسری از ثانیه با هم همراه شدند. قطعا یک جای کار می لنگد که چنین توانایی در دوست یابی  ندارم . ما هم راه افتادیم.جاده خلوت بود و برف خوبی باریده بود.به ابتدای یال رسیدیم و صعود را آغاز کردیم. هوا سرد بود و بارش برف آغاز شده بود.فقط می دانستم که باید مستقیم بالا برویم و به راست و چپ نچرخیم. باد برف را به صورتمان می کوبید.ماده سگ سمجی هم از محیط بانی همراهمان می آمد و تلاشمان برای منصرف کردنش راه به جایی نمی برد. دید کم بود و مسیر از دهلیز پر شیبی دربین سنگ ها بالا می رفت.سرما برای این ارتفاع زیاد بود. پا و دستانم یخ زده بود و احساس سرما می کردم و با وجود تقلایی که برای برفکوبی می کردم گرم نمی شدم.

 

"مرتضی یخ کردم وایسا لباس عوض کنم.این را گفتم و گورتکسم را در آوردم. با اینکه کاپشن بسیار خوبی بود لایه ای از یخ داخل کاپشن را پوشانده بود.کاپشن پر را پوشیدم و ادامه دادیم. همه از سردی دست و پا می نالیدیم.نمی دانستیم کجای مسیریم اما روی یال بودیم و مطمئن بودم از مسیر منحرف نشده ایم. سگ برفک زده هم افتان و خیزان پشت سر ما می آمد.صحنه عجیبی دیدم. در یکی از استراحت ها سگ که از ما نا امید شده بود شروع به خوردن شیر خودش کرد، چنین چیزی را تا بحال ندیده بودم . این سگ هم سمج بود و هم خودکفا.

 مرز بین برف زمین و آسمان قابل تشخیص نبود و در این فضای سپید دنبال راهی به سمت بالا بودیم. ناگهان تابلو قله را در فاصله چند متری دیدم.به قله رسیده بودیم و توقف کوتاهی کردیم و چند عکس گرفتیم. باد تمام جای پاها را پر کرده بود. مهران ترک مسیر را زده بود و نگرانی بابت پیدا کردن مسیر درست نداشتیم. یک ساعتی از بین سنگ ها پایین آمدیم.گرسنه بودیم. امروز با خودم چادر ناجی را آورده بودم و این اولین تجربه استفاده ام از این وسیله بود.در شرایطی که باد اجازه لحظه ای توقف را نمی داد 20 دقیقه ای زیر چادر نشستین و ناهار خوردیم. در یک کلام بخواهم عملکرد ش را بنویسم این است:عالی بود.

با گذر از دو سه قسمت پر برف و سنگی به یال منتهی به جاده رسیدیم. هوا تاریک شده بود و با اینکه شرایط اجازه صعود خرسنگ را نداده بود خاتون بارگاه پرملاتی را صعود کرده بودیم و جمعه ی حلالی بود.

نفرات برنامه: مهران نیلساز-مرتضی صفرزاده-نیما اسکندری