رستم نیشت و سیاه گوک ها

 

مدتی قبل از طریق یکی از دوستان با تیم کوهنوردی یکی از شرکت ها(شرکت پرتو از شرکت های وابسته به گروه مپنا) آشنا شدم وپس از آن هر چند هفته یکبار(بسته به تقویم ورزشی شرکت) با آنها همراه می شوم. بودن در کنارشان برایم لذت  بخش است. خصوصاً وقتی شور و شوقشان را برای راه های نرفته می بینم. این هفته قرار بود همراه این دوستان به سماموس برویم. پیش بینی بارندگی برای نوار ساحلی باعث تغییر در برنامه شد و با هماهنگی دوستان تصمیم گرفتیم به منطقه علم کوه برویم و از امکانات پناهگاه سرچال در هوای متغییر و بارانی استفاده کنیم.

چهارشنبه 94/6/24ساعت 5:30 صبح به سمت کلاردشت و ونداربن حرکت کردیم.

 راننده ما که از جمله "دیر رسیدن بهتر از هرگزنرسیدن است" را زیادی جدی گرفته بود با سرعتی خنده دار رانندگی می کرد. دوچرخه، عابر پیاده، خزنده و چرنده و ... از ما سبقت می گرفتند و کنایه و تشویق  و ... بچه ها برای برانگیختن احساسات راننده و کمی فشردن پدال گاز کاملاً بی فایده بود. حالا به جاده خاکی منتهی به ونداربن رسیده بودیم و راننده از عصبانیت کبود شده بود و راه نیم راه سیگار روشن می کرد و غر می زد که اگر میلیارد هم بدهند من جاده خاکی نمی آیم... بعد معلوم شد راننده ما تعصبی عجیب به ماشینش دارد  این اولین سفر این راننده فرمول یک به جاده چالوس بوده.

 خلاصه ساعت 12:15 ونداربن رسیدیم و پس از استراحتی مختصر به سمت سرچال حرکت کردیم. هوا ابری و خنک بود. کمی بالاتر از کشتی سنگ ابرها آمدند و مه غلیظی همه جا را گرفت چند متری مان را به سختی می دیدیم و راهنمای ما پاکوب منتهی به پناهگاه بود. قبل از رسیدن به لِزبِنَک بارش باران و تگرگ آغاز شد. با اضافه کردن گورتکس ها مسیر را به سمت سرچال ادامه دادیم و در نهایت به پناهگاه رسیدیم. به اتاقی رفتیم که  مجهز به برق بود. حالا بارش شدید باران آغاز شده بود. هیچ تیمی در منطقه نبود و از این جهت خوشحال بودیم که تنهاییم.

برای صبح روز بعد مردد بودیم که کجا برویم. تخت سلیمان، سیاه کمان و چالون و سیاه گوک ها گزینه های روی میز بودند. البته همه چیز مشروط به هوای روز بعد بود. حالا تا شب کلی وقت داشتیم و این وقت را صرف تنقلات وچای و مرور خاطرات و ... گذراندیم. با غروب آفتاب و سردی هوا به کیسه خواب ها رفتیم. دمای داخل پناهگاه 9درجه بود.

پنج شنبه صبح  ظاهراً هوا خوب بود و ابرها در پایین دست ها مانده بودند. اما بارش دیشب منطقه سفید پوش کرده بود و چیزی را که می دیدیم باور نمی کردیم.تابستان و این همه برف...

می دانستم امروز هم هوا متغییر است، به همین دلیل تصمیم گرفتیم به سمت سیاه گوک ها برویم. ساعت 8:30 صبح با کوله هایی سبک به سمت شیب بالای پناهگاه رفتیم. عجله ای برای صعود نداشتیم. همه دوربین به دست مشغول عکاسی بودند. شیب مسیر نسبتاً زیاد بود اما صعود آن راحت بود و قسمت های بالایی پر از سنگ هایی بود که به صورت پله پله ما را به سمت بالا هدایت می کرد و با استفاده از این عوارض سنگی زودتر ارتفاع می گرفتیم.

مه پایین دره با گرم شدن هوا به سمت بالا می آمد و سرعت بالا آمدنش ازسرعت بالارفتن ما بیشتر بود. به بالای یال رسیدیم. خط الراس پوشیده از برف بود. با ادامه مسیر به سمت غرب راه را به سمت سیاه گوک شمالی ادامه دادیم. تماشای دندان اژدها و تخت سلیمان درمیان بازی ابرها لذت بخش بود. در نهایت به قله سیاه گوک شمالی( 4500متر) رسیدیم و حدود نیم ساعت روی قله ماندیم. خط الراس هفت خوان با آن خاطرات فراموش نشدنی روبه رویمان بود. این قله به دلیل چشم انداز فوق العاده که به قلل منطقه علم کوه دارد دارای موقعیتی استثنایی است . مسیر را به سمت شمال غرب ادامه دادیم و به تخت رستم رسیدیم . قله ای سه شاخه روبرویمان قرار داشت که قله وسطی آن شاید دو متر بلند تر بود. دوباره مشکل نامگذاری قله ها ... در نقشه شماتیک منطقه تخت سلیمان یکی از آنها را میش چال (میش ور) و دیگری را رستم نیشت معرفی کرده بود. البته دوستان همراه نامگذاری دیگری را برای این قله ها داشتند و کلی با این نام ها مشغول بودیم. پس از این قله مسیر با کاهش ارتفاع به سمت گردنه کلجاران و قله کالاهو می رسید.

تراکم ابرها در ارتفاعات بیشتر می شد و باید زودتر ارتفاع کم می کردیم.با تراورس از تخت رستم به گردنه بالای پناهگاه برگشتیم و به سرعت به سمت پناهگاه برگشتیم. بارش برف آغاز شده بود ومه غلیظی همه جا را گرفته بود. با اینکه جی پی اس داشتیم ترجیح می دادم تا لحظه آخر از آن استفاده نکنم و به جهت یابی خودم اکتفا کنم. 35 دقیقه بعد به پناهگاه سرچال رسیدیم. چند دقیقه پس از رسیدن ما بارش شدید باران آغاز شد . این بارش بی وقفه  تا شب ادامه داشت و صدای قهقه ما رعد و برق تنها صداهایی بود که در سرچال به گوش می رسید. صبح روز جمعه در هوایی نیمه ابری به سمت پایین برگشتیم. راننده حاضر نبود مسیر را دوباره تا ونداربن بالا بیاید . نیسانی کرایه کردیم و به رودبارک رفتیم و پس از صرف نهار در کلاردشت به سمت کرج برگشتیم.

لازم به ذکر است طی تماس تلفنی که با دوست خوبم محسن سام دلیری داشتم متوجه شدم که نامگذاری کوهنوردان منطقه با نامگذاری نقشه متفاوت است. به عنوان مثال در نقشه قله ای به در سمت راست گردنه  بالای پناهگاه قرار داشت سر اسپید نام دارد در حالی که دوستان آن را سیاه گوک می دانستند و قله سیاه گوک شمالی را رستم نیشت و رستم نیشت را میش ور...

نامگذاری ها در این گزارش بر اساس نقشه های موجود نوشته می باشد.

سرچال

سیاه سنگ

دیواره علم کوه

ابیدر و خط الراس دیوچال

سیاه کمان و چالون

به سمت سیاه گوک

سیاه گوک شمالی و تخت سلیمان

سیاه گوک شمالی

خط الراس هفت خوان

به سمت کالاهو

 

تخت رستم

رستم نیشت

 

تخت سلیمان

 

پس از باران

نفرات برنامه: وحید نبی پور-سجاد صابریان- ابراهیم صادقی- حسن احمدی-محمد رضا محمدی-مهدی چرخلو - حامد کلامی-داود شعبانی-محمد رضا کاهه-نیما اسکندری

تماشا...

سرچال...

لذت دویدن در مسیری زیبا

تابستان امسال برایم در فقر کامل کوه و کوهنوردی گذشت. تمام برنامه هایم به 3 پیمایش دره ، دماوند و هفت خوانی خلاصه شد. البته این موضوع بی دلیل نبود. به دلیل عمل لازک چشم ، چشم هایم به شدت نسبت  نور حساس بود و با کمترین فشاری درد می گرفت و تار می شد. می دانستم که افت کرده ام اما نمی دانستم چقدر. از طرفی چند وقت پیش مقاله ای را در مورد vo2max و مقدار آن در سنین مختلف خوانده بودم و برایم سوال بود تا برآوردی را روی وضعیت جسمانی بدنم در این شرایط بی تمرینی داشته باشم و بتوانم  آن را با شرایط تمرین و آمادگی مقایسه کنم. به همین دلیل تصمیم گرفتم برنامه  دویدنی را اجرا کنم تا به پاسخ سوالاتم برسم. مسیر های مختلفی از جمله مسیر پارک جمشیدیه تا کلکچال و مسیر افجه تا دشت هویج در ذهنم بود و در نهایت به مسیر گرمابدر به گردنه خاتون بارگاه رسیدم. روستای گرمابدر از روستاهای منطقه رودبار قصران در منطقه شمیرانات تهران می باشد.مسیر مورد نظر من از ابتدای جاده خاکی محیط بانی گرمابدر در ارتفاع 2541 متر آغاز می شد به صورت جاده ای کوهستانی و شیب دار به طول تقریبی 9 کیلومتر به گردنه خاتون بارگاه به ارتفاع 3126 متر می رسید ( ادامه این جاده با با کاهش ارتفاع به دشت لار می رسد و می توان از این مسیر جهت صعود به قلل دو خواهرون و چپکرو و آسمان کوه  و سایر ارتفاعات دشت لار استفاده کرد).  جمعه ساعت 7:30 به گرمابدر رسیدیم و به ابتدای جاده خاکی رفتیم . هوا خنک و عالی بود. قبل از حرکت و در حالت استراحت ضربانم را گرفتم و کار را شروع کردیم.  چهار دقیقه اول فشار هوا را کاملاً می شد احساس کرد و  با اینکه با ریتم ملایمی شروع کرده بودیم ضربانم به سرعت بالا رفت . اما بعد همه چیز به حالت طبیعی برگشت و کمی سرعتمان را بیشتر کردیم. در میانه راه دو کوهنورد را دیدیم که از مسیر جاده به سمت گردنه در حرکت بودند. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد  سگ بزرگی بود که پشت سر آن ها حرکت می کرد و بالا فاصله با دیدن من ایستاد. (قبلا ً یک بار این موضوع را تجربه کرده بودم. هنگامی که در زمین زراعی می دویدم و سگ های گله آنجا با دیدن دویدن من  از پشت سر به سراغم آمدند و من هم به دلیل استفاده از هدفن و صدای بلند موسقی متوجه پارس کردن و حضور آن ها نشده بودم...)

ممکن بود این یکی هم با دیدن دویدن من به سمتم بدود. با صدای بلند پرسیدم این سگ شماست؟ می خواستم تکلیف آزادی عملم را با این سگ و سنگ های جاده بدانم و قول معروف گربه را دم حجله بکشم. با صدای من برگشتند و گفتند " نه ! از روستا دنبال ما افتاده " .جلوتر رسیدم.  فرامرز نصیری و یکی از دوستانش بودند. با رسیدن به آنها و سلام و علیکی سریع ، به راهمان ادامه دادیم و قرار شد همدیگر را روی گردنه ببینیم. کل مسیر جاده از گرمابدر تا گردنه خاتون بارگاه یک ساعت و سیزده دقیقه طول کشید و یک ساعت و سه دقیقه آن با ضربانی در آستانه فشار بود. با رسیدن به گردنه کمی تمرینات کششی و سرد کردن بدن منتظر آمدن دوستان شدیم و در نهایت با هم به سمت پایین برگشتیم.  

این برنامه برایم لذت بخش بود. لذت دویدن در مسیر های کوهستانی  با دویدن در پارک  یا شهر و ... قابل مقایسه نیست.  با کمی جستجو می توانیم بسیاری از جاده های خاکی کوهستانی را برای این کار انتخاب کنیم. جاده هایی که این روزها جولانگاه آفرود بازان ، این بلای جدید محیط زیست ایران هستند . دوستانی که با موتور و انواع ماشین های شاسی بلند این مناطق را برای تفریح انتخاب می کنند و بهاء تفریحشان آلودگی محیط زیست، آلودگی صوتی، تغییر شکل محیط، نابودی منابع گیاهی و ناامن شدن منطقه برای حیوانات وحشی این مناطق و کوچ اجباری آن ها به بلندی هاست. بلندی هایی که همچون دره ها و دامنه ها غنی از پوشش گیاهی نیست.


 برآوردی از وضعیت جسمانی ام

 

نفرات برنامه: روشن قوامیان-نیما اسکندری

پی نوشت: بازیهای بلاگفا همچنان ادامه دارد. با پوزش از خوانندگان محترم وبلاگ بابت حذف نظرات در پست های اخیر

ظاهرا باید به فکر نقل مکان به جای دیگر بود

قله هفت خوانی

پنج شنبه تا ساعت 2شب (2 بامداد جمعه) بیدار بودم و فیلم می دیدم. تا به رختخواب بروم و بخوابم ساعت 2:30 بود. صبح جمعه ساعت 5 با صدای زنگ موبایل بیدار شدم.چشم هایم را به نوبت باز و بسته می کردم. دل کندن از خواب با این بی خوابی کار راحتی نبود. ساعت 5:30 با روشن قرار داشتیم. حالا ساعت 5:35 بود و نه کوله بسته بودم و نه روشن آمده بود. کش شلوارم  هم شل شده بود و حسابی در برنامه قبلی اذیتم کرده بود . حالا داشتم  با همین چشم های نیمه باز و نیمه بسته، بندی را از داخل لیفه شلوار رد می کردم و بد قلقی می کرد و رد نمی شد. کوله هم نبسته بودم. عادت کرده ام دیگر...کارهایم  از دقیقه 90 هم گذشته و کلاَ در وقت اضافه انجام می شود. ساعت 6 روشن آمد. از من اصرار که من ماشین می آورم و از او انکار. قول داد آرام برود و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.

امروز قرار بود به تیغه های سرخاب یا کمانکوه برویم.(البته امروز قرار بود علم کوه باشیم که به خاطر شرایط آب و هوا کنسل شده بود). حال خوشی نداشتم و سرما خورده بودم. ناگهان فکری به ذهنم رسید. قله هفت خوانی! بارها در صعود به کرچان و ناز و کهار آن را از دور دیده بودیم اما تا به حال برنامه ای را در این منطقه اجرا نکرده بودیم.گفتم "بچه ها کی موافقه بریم هفت خوانی؟

"روشن گفت :"فرقی نداره"

پریسا : " کروکی آوردی، مسیر رو می شناسی؟".گفتم :"بابا کروکی نمی خواد. قله رو که از دور دیدیم. پای کارش هم که روستای سپه سالاره.ارتفاعش هم از کهار کمتره. به نظرم مشکلی نداره...". با همین خیال خام به روستای سپه سالار رفتیم و ماشین را پارک کردیم.ساعت 8 صبح بود و طبق چیزی که فکر می کردم اگر نرمال بالا می رفتیم باید ساعت 12 قله بودیم. حرکت را آغاز کردیم و بر خلاف مسیر حرکت رودخانه به سمت دره پیش رفتیم. پس از کمی پیاده روی به جایی رسیدیم که دره دو شاخه می شد. یکی از انشعابات به سمت غرب می رفت و دیگری به سمت شمال- شمال غرب.

در انتخاب دره مردد بودم . خوشبختانه چوپانی با گله اش از این محل رد می شد. از او در مورد مسیر سوال کردیم و گفت راه را اشتباه آمده اید. دره سمت چپ( غرب) را نشان داد و گفت باید از پل روستا خود را به آن بالا می رساندید.(بالای یال دره را می گفت) و گفت آن بالا پاکوبی هست که باید از آن راه بالا می رفتید. از کف دره مستقیم به سمت بالای یال و آن پاکوب کذایی رفتیم. شیب تند بود و سریع ارتفاع می گرفتیم . به پاکوب مورد نظر رسیدیم. مسیر به صورت تراورس بود و شیب زیادی نداشت. پس از گذشتن از اولین باغ  کمی شیب بیشتر شد و راه پاکوب ما را به بالای یال هدایت کرد. حدود یک ساعت را برای صرف صبحانه توقف کردیم. عجله ای نداشتیم و فکر می کردیم به زودی به یال منتهی به قله خواهیم رسید. پس از صرف صبحانه مسیر پاکوب را ادامه دادیم. الاغ چموشی وسط مسیر ایستاده بود و تا نزدیکش رفتیم برای جفتک انداختن گارد گرفت. سعی کردیم از تیر رس سم هایش خارج شویم اما هوشیار تر از حرف ها بود و زاویه اش را عوض می کرد. یک لحظه هم به سمتمان آمد که با باتوم از خجالتش در آمدیم.

حالا بالای یال بودیم . ادامه مسیر به سمت شرق می چرخید و پاکوب کمرنگ آن از زیر دیواره ای سراسری این یال  ما را به جلو هدایت می کرد. پس از کمی تراورس با کاهش تدریجی ارتفاع به رودخانه ای رسیدیم و کمی سیرآب شدیم.شیبی متوسط روبه رویمان قرار داشت. با صعود از این شیب به گوسفند سرای بزرگی رسیدیم. چمن سبزو زیبایی در این محل قرار داشت. 3 کوهنورد مسن هم در اینجا صبحانه می خوردند. کنارشان نشستیم و چند دقیقه ای خوش و بش کردیم. از محل این گوسفند سرا قله کاذبی با شیب تند (در جهت شمال )روبه روی ما قرار داشت و به نظرم قله هفت خوانی پشت این قله بود. اما این دوستان  گفتند که باید دوباره مسیر را از درون دره ای که در سمت غرب قرار داشت ادامه بدهیم  و با رسیدن به انتهای دره دوباره به سمت شرق  برویم و درنهایت به بالای این قله کاذب برسیم.در مورد صعود مستقیم این قله فرعی پرسیدم، گفتند راه دره بهتر است.به سمت دره رفتیم. این دره فاقد پاکوب مشخص بود و به سختی به بالای یال رسیدیم. از انتخاب این مسیر راضی نبودم و به نظرم چرخاندن لقمه به دور سر بود.اگر مستقیم به آن قله می رفتیم کلی در زمان مان صرفه جویی می شد.

حالا بالای این قله کاذب بودیم و قله دیگری روبه رویمان قرار داشت. به آرامی به طرف آن رفتیم. تصور ما این بود که پشت این قله یال منتهی به قله اصلی قرار دارد. با رسیدن به این قله  تازه فهمیدیم هنوز راه بسیار زیادی تا قله مانده است. ادامه مسیر شامل صعود به چند قله فرعی دیگر و فرود به گردنه های بین این قله ها بود. بازیگوشی و تعریف کردن و صعود ملایم را رها کردیم. الان ساعت 13 بود و حداقل دو ساعت دیگر تا رسیدن به قله کار داشتیم. ریتم صعود را سریع تر کردیم. هر کس به حال خودش صعود می کرد. به ابتدای شیب تند منتهی به قله رسیدیم  و شروع به بالا رفتن کردیم. با رسیدن به آخرین نقطه ای که از پایین می دیدیم فهمیدیم شیب دیگری هم بالای آن قرار دارد. مجدد آن را صعود کردیم. تپه دیگری بالای آن قرار داشت. دو تیم دو نفره از قله پایین می آمدند. با فاصله زمانی 27 دقیقه از هم به قله رسیدیم.ارتفاع قله 3965متر بود.تقریباً هم ارتفاع توچال...اما این کجا و آن کجا. قلل ونتار و ناز و کهار و کرچان به خوبی و علم کوه و آزاد کوه و ...در هاله ای از غبار پیدا بود. هوا خنک بود و بوی پاییز را می شد حس کرد. تا ساعت 16 روی قله ماندیم  باقی مانده آب را همراه با کمی سیب زمینی آب پز و بادام و پسته خوردیم و بعد خیلی سریع به سمت پایین برگشتیم. نگران تاریکی هوا پیدا کردن پاکوبی بودم که از زیر دیواره ها عبور می کرد.البته تمام مسیر را در جی پی اس مارک کرده بودم. در روشنایی از این قسمت هم گذشتیم. هوا گرگ و میش بود که به روستای سپه سالار رسیدیم. به شدت تشنه بودیم. مغاره ای در روستا پیدا کردیم و نوشابه ای خریدیم. 3000تومان بود و ما سه نفر 2000تومان پول داشتیم. پول ها در ماشین جا مانده بود و مغازه کارتخوان نداشت. این هم یکی دیگر از دردسرهای دقیقه 90

مغازه دار آدم مهربانی بود و به زور نوشابه را به ما داد ما شرمسار از این محبت و خوشحال از نوشابه خنک به سمت ابتدای روستا و محل پارک ماشین حرکت کردیم. مهمترین درسی که از این صعود گرفتم این بود که گول ارتفاع کم قله ها را نخورم. هفت خوانی قله ی زیبایست...

یادگار زمستان

نفرات برنامه: روشن قوامیان-پریسا شهبازان-نیما اسکندری

نخستین صعود زمستانی قله منشاد

 

نخستین صعود زمستانی قله منشاد(به قلم استاد سعید اردبیلی)

 

صعود زمستانی قله منشاد غربی-شرقی

 زمستان سال 1355 در معیت زنده یادان آقایان فریدون اسماعیل زاده و اکبر مسلم خانی در تاریخ 6 بهمن 55 به تهران و از آنجا با قطار به یزد رفتیم. در سحرگاه سرد و پر برف یزد با وانت پیکان به روستای منشاد رسیدیم.

پس از ساعتی به آخرین کلبه(مرحوم مش رضا منشادی) واقع در پای دیواره غربی قله منشاد (مسیر تراوس بزرگ  ) رسیده ودر اتاقی تاریک بدون  در و پنجره اسکان کردیم.

تابستان سالهای 1354 و1355 تعدادی از کوهنوردان همدان و مدرسه عالی بازرگانی تهران در صعودهای متوالی به قلل منطقه شیرکوه اقدام به شناسایی و صعود های مسیرهای نو نموده بودند از جمله صعود دیواره شمالی برفخانه ودیواره قله بنادک.

قله منشاد غربی را هم از مسیر تراوس بزرگ وبا دور زدن دیواره های قله غربی، از سمت چپ در دیر وقت صعود واز صعود قله شرقی(میل فرنگی) باز مانده بودند در تاریکی شب نزدیک سحر به محل اسکان واقع در آخرین باغ روستای منشاد میرسند.

زمستان سال 1354 جمعی از کوهنوردان مذکور اقدام به اولین صعود زمستانی قله برفخانه( تلاش اول از مسیر میل برفخانه، ناموفق) ودر روزهای بعد با تراوس از پای دیواره جنوبی از مسیر شکاف بزرگ  اقدام به صعود می نمایند.

صعود زمستانی برفخانه (دومین قله بلند شیرکوه)زمینه ساز صعود زمستانی قلل غربی و شرقی منشاد در بهمن ماه سال 1355 گردید.

در تاریخ8 بهمن55 از محل کلبه، 3نفری در میان برف انبوه به سوی تراورس بزرگ دیواره غربی صعود را شروع کردیم واز اول مسیر تراورس با قرار گرفتن در طناب به حمایت از هم مبادرت ورزیدیم. پس ساعتی به انتهای مسیر رسیدیم.

می دانم که ساعت دیر وقت بود. بنا به نظر مرحوم اسماعیل زاده دو نفری صعود را ادامه داده تا به دیواره بلند زیر قله رسیدیم.

با فرا رسیدن غروب وناممکن بودن رسیدن به قله وبرگشت وانتظار مرحوم اکبر مسلم خانی در پایین دست، برگشت نمودیم وتمام مسیر بازگشت در تاریکی وتا پاسی ازشب ادامه یافت. 

در روز بعد به اتفاق زنده یاد اکبر جهت خرید مواد غذایی به ده منشاد رفتیم.

در روز 10 بهمن اینبار با حمل چادر وکیسه خواب صعود را آغاز کردیم. با رسیدن به اول تراورس آقا فریدون تصمیم به صعود از اولین دهلیز گرفت اکبر ومن ساعتی را در سایه دیواره وسرما انتظار گشیدیم تا اینکه فریدون برگشت

واز همان مسیر تراوس که بعلت عدم بارش وکولاک جا پاهای دو روز قبل باز بود ادامه داده  وبه انتهای تراورس رسیدیم. 

با حمایت در طناب به صعود دیواره زیر قله پرداختیم  وقبل از غروب با برپا کردن چادر کوچک یک پوش ، بدون داشتن زیر انداز با کفش به داخل کیسه خواب ها خزیدیم. فقط اکبر کفش دو پوش داشت.

 به هرحال شبی را بر روی قله به ارتفاع نزدیک 4000متر در منطقه کویری یزد وخوشبختانه در هوای پایدار وخوب سپری نمودیم. 

در روز11 بهمن باجا گذاشتن چادر ولوازم خط الراس رادر جهت شرق پی گرفتیم ودرحدود ساعت 10 صبح بر روی آخرین صخره چند عکس واسلاید به یادگار گرفتیم. 

از فراز قله تمامی قله های منطقه شیرکوه ودر سمت جنوب غربی و تک قله ارنون در میان کویر می درخشیدند. پس از بازگشت به قله غربی وجمع آوری چادر ولوازم از همان مسیر صعود با احتیاط وکمال هوشیاری برگشتیم.

صعود قلل منشاد اولین تجربه من در پیمایش زمستانی قله ای بلند خارج از کوهستان های الوند بود وسر آغازی در پیگیری صعود های زمستانی.

درعید سال 65 به اتفاق کوهنوردان همدان آقایان حسن نجاتیان و جمال موسوی ومرحوم زنده یاد محمد خدایاری صعودی در حال وهوای زمستانی از همان مسیر به منشاد داشتیم. 

 

امیدوارم در آینده نزدیک عکس وتصاویر با کیفیتی تقدیم حضور دوستان نمایم.

سعید اردبیلی    28 مرداد1394


نوشتن از خیلی ها خیلی سخت است. حتی تعریف و تمجید کردن از آنها هم در حد و اندازه شخصی مثل من نیست. کوهنوردی این روز های ما وام دار بزرگانی از نسل آنهاست.

 بیش از 40 صعود به دیواره علم کوه، بیش از 100 صعود به گرده آلمان ها، نخستین صعود زمستانی گرده آلمان ها، نخستین صعود یک روزه دیواره علم کوه، صعود زمستانی به اکثر قلل 4000متری کشور و پیمایش بسیاری از خط الراس های ایران برای اولین بار همراه با مرحوم فریدون اسماعیل زاده گوشه ای از فعالیت های پر بار آقای اردبیلی است.

با آرزوی سلامتی برای آقای سعید اردبیلی.

 پی نوشت:

1شاگردی شما افتخار من است.

اصلاح عنوان گزارش