تماشا...

 

 

تيم كورژنفسكايا

 

پرستو و كامران عزيز خوشحالم كه ماه ها برنامه ريزي و دوندگي قبل از برنامه به پايان رسيده و آماده سفر هستيد. مطمئنم با تجربه،توان و انگيزه اي كه داريد آماده تر از هميشه به ميهماني كوهستان خواهيد رفت و دست پر برمي گرديد. براتون بهترين ها رو آرزو مي كنم و اميدوارم صعودي موفقيت آميز و بي خطر داشته باشيد. 

 

قله اَبيدر

 

باز هم منطقه علم كوه. دوباره و دوباره و دوباره... اينجا تكراري نمي شود. اينجا خسته كننده نيست. اينجا دنياي ديگري است. با مهدي و محسن هماهنگ كرديم. كمي ترافيك جاده چالوس نگران كننده بود اما بالاخره تصميم به رفتن گرفتيم. سه شنبه ظهر همراه با مهدي به سمت كرج حركت كرديم. طبق معمول تمام طول مسير به برنامه ريزي براي برنامه هاي آينده گذشت.بين راه كلي تنقلات خريديم و مدام مشغول خوردن بودم و مهدي برايم مدام خوراكي باز مي كرد. بعد فهميدم كه روزه دار است و كلي شرمنده شدم كه در اين گرما جلويش اين همه خوراكي و مايعات مصرف كرده ام.  اتوبان تهران –كرج قفل شده بود و در حركتي انتحاري مسير را عوض كرديم و به سمت فشم رفتيم. جاده بي درد سر و بي ترافيك بود . از سياه بيشه به بعد بارش باران و مه غليظ همه جا را گرفت. در مرزن آباد توقف كوتاهي كرديم تا محسن هم برسد. با آمدن محسن به سمت ونداربن رفتيم. پناهگاه ونداربن شلوغ بود و اتاق اختصاصي نداشتند. اتاقي مشترك به ما رسيد. تنها مشكل اتاق بوي عجيب و تند جورابي بود كه نه دماغ به آن عادت مي كرد و نه اين بو عادي و كم مي شد. شام را خورديم و به محض رفتن به كيسه خواب خوابم برد.

95/4/16 ساعت 5:30 بيدار شديم و بي سر و صدا وسايل را به بيرون اتاق برديم . كوله ها را بستيم و ساعت 7:30 صبح از ونداربن خارج شديم. هدفمان اَبِيدر بود. قله اي بكر و كم تردد. راه هاي مختلفي براي رسيدن به قله ابيدر وجود داشت و ما يالي را كه از تونل شروع مي شد انتخاب كرديم. مه غليظي همه جا را پوشانده بود. نمي دانم عرق بود يا رطوبت هوا. تمام لباس هايمان خيس آب بود. شيب مسير زياد بود و مسير پوشيده از گل و گياه و با اين مه زيبايي منطقه دوچندان شده بود. گاهي ابرها كنار مي رفت و كرماكوه و پسنده كوه را مي ديديم. باران داشت شروع مي شد. از قبل تمام وسايلم را آب بندي كرده بودم اما باز هم تحمل باران راحت نبود. سريع پوش چادر را باز كرديم و زير آن پناه گرفتيم. پس از چند دقيقه باران قطع شد. هر قدر بالاتر مي رفتيم پوشش گياهي منطقه كمتر مي شد و سنگ ها و صخره هايي به مسير اضافه مي شد. به بالاي يال رسيديم. كمي توقف كرديم و آب خورديم . هوا بهتر شده بود و مه پايين مانده بود. بايد به سمت گردنه روبه رويمان پايين مي رفتيم. 100 متري ارتفاع  كم كرديم و دوباره صعود كرديم. مسير جالبي بود. تيغه هاي زيبايي به مسير اضافه شده بود و عبور از آن ها مثل بازي هزار راهي بو كه بايد راه درست را انتخاب مي كرديم. مسافتي كه طي مي كرديم از پايين كوتاه به نظر مي سيد ولي در عمل راه طولاني بود. از ميان سنگ ها دوباره به بالاي يال رسيديم. بايد دوباره تا گردنه بعدي ارتفاع كم مي كرديم. اين فرود سنگي و ريزشي بود و كمي دقت مي خواست. ايستادم تا بچه ها رفتند تا اگر در هنگام پايين رفتن سنگي از زير پايم رها شد مشكل ساز نشود. حالا زير مانه بسوت(مانع بسوت) بوديم. مجموعه اي  تيغه هاي سنگي كه عموما از سمت راست بهتر راه مي داد. صعودشان لذت بخش و كمي زمانبر بود. به بالاي آن رسيديم. پشت مانع بسوت هم كاملا سنگي بود و بايد با دقت از آن پايين مي آمديم چون خيلي از قسمت ها ريزشي بود. دوباره فرود رفتيم و با گذر از راهرويي كه از بين سنگ ها بالا مي رفت  بالاخره به زير قله لزابيدر(ابيدر كوچك ) رسيديم. مهدي را مي ديدم. محسن نبود. با خودم گفتم شايد از پشت سنگ ها رفته. اما اينقدر ها با هم فاصله نداشتيم. چند باري داد زديم. از لاي سنگ ها بلند شد و گفت من هم منتظر شما بودم. خلاصه دوباره بالا رفتيم . ديواره علم كوه از لابلاي ابرها پيدا بود و نمي شد چشم از آن برداشت. به آخرين نقطه اي كه مي ديدم  و گمان مي كردم قله است رسيدم. يال ديگري پشت آن بود. به بالاي آن رفتم. يال ديگري هم بود. اين مسير يك اره شيب دار بود كه فراز و فرودهايش تمامي نداشت. به لز ابيدر رسيديم و كمي استراحت كرديم و به سمت ابيدر بزرگ(4 تپي ابيدر) رفتيم. چند برج سنگي در ميانه راه بود و مسير پاكوبي از بين آنها بالا مي رفت. به قله رسيديم. جاي چادر مناسبي كنار قله بود. برف هم وجود داشت و نگران تامين آب نبوديم. چادر را زديم و براي آوردن برف به كنار نقاب باقي مانده از زمستان رفتم. باران شديدي شروع به باريدن كرد و تا به چادر برسم حسابي خيس شدم. چادر جا داري بود ولي در كل فلاكت بود وكمي آب را داخل مي داد. شبماني روي قله ها هم عالمي دارد. روي قله 4300 متري ابيدر چادر زده بوديم و كرانچي و پفك مي خورديم. از هر كوله آسي رو مي شد و تنقلات  رنگارنگ بيرون مي آمد. باران به تگرگ تبديل شد و مه همه جا را گرفت. سرد شده بود. به كيسه خواب رفتيم و تا ساعت 22 خوابيديم و بعد شام خورديم و دوباره خوابيديم.

 95/4/17 صبح زود بيدار شديم. باران همچنان مي باريد . قرارمان اين بود كه گشتي در منطقه بزنيم ولي با اين باران همه چيز منتفي بود. تا ساعت 10 منتظر مانديم. بي فايده بود. در ميان مه غلط و باران دهليز پرشيب زير قله را پايين آمديم. سريع ارتفاع كم مي كرديم. با گذر از محلي به نام سرچال ابيدر و كمي سرسره بازي روي برف ها به جاده تنگه گلو رسيديم و به ونداربن رفتيم. بقيه ماجرا داستان پر اشك و آه رانندگي 12 ساعته تا تهران بود. 

 

كرماكوه و كالاهو

خط الراس پسنده كوه به چالون

علم كوه و تخت سليمان

 

به سمت ابيدر بزرگ

به سمت ابيدر

بر بلنداي ابيدر

مسير برگشت

نفرات برنامه: محسن سام دليري-مهدي الف استوار-نيما اسكندري

فايل pdf برنامه در لينك زير

http://uplod.ir/tp8sda0eme2r/باز_هم_منطقه_علم_كوه.pdf.htm

 

يخچال اسپيلت

 

یخچال اسپیلت نیازی به معرفی ندارد و معروف ترین  و پر شیب ترین یخچال منطقه علم کوه است.هر کس که به قله تخت سلیمان یا گردنه شانه کوه رفته باشد درسمت غرب یخچالی زیبا و پر شیب را می بیند که چشم برداشتن از آن کار راحتی نیست. سال ها بود به فکر صعود این یخچال زیبا بودم  هر بار جور نمی شد. خلاصه کلام اینکه بالاخره طلبید. تنها مشکل مان بارندگی و هوای متغیر منطقه بود و چند بار برنامه را شل و سفت و در نهایت کنسل کردیم. اما مگر می شد نرفت؟ فکر کردن به قله های این منطقه و دیدن عکس هایش بخشی  زندگی روزمره من بود و به راحتی نمی شد از آن دل کند. در نهایت تصمیم به رفتن گرفتیم. جمع و جور کردن لوازم طبق معمول در آخرین دقایق انجام  شد و طبق معمول باز هم یک سری خرت و پرت را فراموش کردم. 4 شنبه 95/4/2 ساعت 5 عصر به سمت ونداربن رفتیم. ترافیک جاده روان بود و بی درد سر به ونداربن رسیدیم. شام ماکارونی و باقالی داشتیم و پس از صرف شام خوابیدیم

95/4/3 صبح زود بیدار شدیم و پس از صرف صبحانه راه افتادیم. وزن کوله ها زیادی زیاد بود. بجز مواد غذایی و لوازم شبمانی کفش های سنگین و لوازم فنی و طناب و هارنس و .... هم داخل کوله ها قرار داشت. پیش بینی سایت های مختلف و محمد رضای هوا شناس بارش باران در بعد از ظهر بود و باید تا قبل بارش ها به علم چال می رسیدیم. چشم از زیبایی های اینجا نمی شد برداشت. بافت خشن و سنگی منطقه و برف ارتفاعات و دامنه های پوشیده از گل و گیاه صحنه هایی بی نظیر را به وجود آورده بود. سردابرود پر آب تر و پر فشار تر از همیشه بود. با این باری که داشتیم تند رفتن منتفی بود و ما هم از خدا خواسته به بهانه عکس  گرفتن از هر فرصتی استفاده می کردیم و استراحتی به شانه ها می دادیم. امروز تازه تنظیم کردن کوله ام را یاد گرفته بودم. کوله ای که در برنامه اشتر به سکه نو نابودم کرده بود الان حسابی خوش بار شده بود و کلی خوشحالم کرده بود. با عبور از کشتی سنگ و کنگلک پایین و بالا به ابتدای لیزونک رسیدیم. سبزی منطقه شیب لیزونک را لذت بخش کرده بود و اصلا نفهمیدیم چطور به سرچال رسیدیم. سرچال پر آب تر از همیشه بود و تا توانستیم آب خوردیم. ناهار را هم در سرچال خوردیم. ابرها آمده بودند. بین رفتن و نرفتن مردد بودیم. از برق و آب و رفاه سرچال نمی شد دل کند. کمی بابت جا گذاشتن بار ها در سرچال نگران بودیم. هر چند که این منطقه امن است وبا مناطقی مثل جبهه جنوبی دماوند در تابستان قابل مقایسه نیست و تا به حال موردی را ندیده و نشنیده بوديم اما این گرانی ها و قیمت نجومی وسایل باعث شده شش دانگ حواس مان به وسایلمان باشد. به هر حال با در نظر گرفتن جمیع موارد علم چال را انتخاب کردیم. هوا کاملا بسته بود که به سمت علم چال رفتیم. خدا خدا می کردم باران نبارد. ابتدای دروازه بهشت بارش شدید و ناگهانی باران شروع شد و همانجا تصمیم گرفتیم بمانیم. برف قابل تحمل است اما باران بدترین اتفاق در کوه است و باید از آن دوری کرد. چادر را برپا کردیم و به داخل آن رفتیم. باران به تگرگ و برف تبدیل شد و رعد و برق هم به آن اضافه شد. مقداری تنقلات و شربت خوردیم و به داخل کیسه خواب ها رفتیم. زیپ کیسه خواب خراب شده بود و باید آن را پتو می کردم. حالا نوبت شام بود. کله جوش داشتیم که سریع آماده شد و از آن سریع تر خورده شد.

صبح روز بعد ساعت 4:15 بیدار شدیم .  کم کم جمع و جور کردیم  و وسایل را در یک کوله ریختیم و سبک بار به سمت علمچال رفتیم. ساعت حرکتمان را یادم نیست اما به گمانم 5:30 بود. علمچال هنوز در خواب زمستانی بود و کلی برف داشت . سیاه سنگ و شاخک پوشیده از برف بود و آبشاری یخ زده به طول تقریبی 300 متر از دیواره آویزان بود. قبل از رسیدن به سکو کم کم به سمت گردنه شانه کوه رفتیم. برف سفت بود و خیلی راحت ارتفاع می گرفتیم. به گردنه شانه کوه رسیدیم. اسپیلت از این مکان با ابهت و دست نیافتنی بود. به سمت کف یخچال غربی فرود رفتیم. حالا ابتدای یخچال بودیم. اسپیلت شیبی بسیار تند داشت و وقتی از پایین به انتهای آن نگاه می کردیم تنها چیزی که می دیدیم آسمان بود. ساعت 9 به جزیره ای سنگی  که از بین برف ها در ابتدای یخچال خارج شده بود رسیدیم . نیم ساعتی را صرف تنظیم کرامپون ها و صرف تنقلات و آماده کردن وسایل کردیم. این یخچال فاقد یخ بلور بود و نیازی به حمایت و ایجاد کارگاه نداشت و تصمیم داشتیم همزمان با  هم به صورت یک کرده 3 نفره صعود کنیم البته اين طناب با اين شيب تند اصلا كارايي در مهار سقوط نداشت و صرفا به منظور حمايت رواني بود. شروع كرديم . با ريتم مشخصي بالا مي رفتيم و طوري فاصله را حفظ مي كرديم كه نفر پايين تر نفر بالاتر را نكِشد. به ابتداي شكاف يخچال رسيديم. پل برفي آن در برخي از قسمت ها خراب شده بود. عمق شكاف زياد بود.منتظر رسيدن بچه ها شدم.آنها هم آمدند. قسمتي كه بايد از آن عبور مي كرديم برفي پوك و تو خالي داشت. تبرم را تا جايي كه مي شد بالاتر كوبيدم و به آرامي پايم را بالا گذاشتم و عبور كردم. به انتهاي طنابم رسيدم و با ايجاد يك كارگاه گلابي و حمايت روي بدن بچه ها را حمايت كردم و دوباره ادامه داديم. هر قدر بالاتر مي رفتيم شيب مسير هم بيشتر مي شد. اين دهليز يك راست به آسمان مي رسيد. بيشترين قسمت يخچال مربوط به 200 متر پاياني آن بود و بالاخره تمام شد و به بالا رسيديم. ساعت 11:30 بود. مقداري آب و نوشابه و تنقلات خورديم. ادامه مسير به صورت گرده اي سنگي و ريزشي بود. نمي دانستم كجايش راه مي دهد.  مستقيم بالا رفتم. جاي ناجوري بود. يك بلوك و يك كيل هم به عنوان مياني كارگذاشتم . يك جاي كار مي لنگيد . دوستاني كه قبلا اين مسير را بالا رفته بودند گفته بودند مسير راحت است و نيازي به حمايت نيست. اما جايي كه من بودم زير پايم زيادي خالي بود. به انتهاي طناب رسيدم و با دور زدن يك سنگ و گره استون نات طناب را ثابت كردم و پريسا شروع به صعود كرد. حمايتش يومار همراهش بود. با رسيدن او كارابيني را به كارگاه اضافه كردم و شروع به حمايت محمد رضا كردم. طول دوم مسير را شروع كردم. به يك جاي بد قلق رسيدم. تبرم را لاخ كردم . حسابي جايش محكم بود. كارابيني را به سوراخ بالاي تبر انداختم و طناب را از آن عبور دادم و بالا رفتم . به شكاف زيبايي رسيدم  كه اين قشنگ ترين قسمت مسير بود. با بلوك كارگاه ديگري را ايجاد كردم و دوباره بچه ها با همان روش بالا آمدند. ‌(بعدا فهميديم كه مسيردرست تراورس به سمت راست و عبور از دهليزي ساده بوده و ما لقمه را دور سرمان چرخانده ايم). حالا به يال بين خرسان شمالي و علم كوه رسيده بوديم. هوا حسابي ابري بود و احتمال رعد و برق در اين منطقه خيلي زياد بود. از صعود قله چشم پوشي كرديم.  به دهليز خرسان شمالي رسيديم و فرود را آغاز كرديم. ابتداي مسير به صورت شن اسكي بود و بعد به برف ها مي رسيد. زير برف نرم روي يخچال برفي سفت قرار داشت. اين برف نرم احتمالا حاصل بارش ديشب بود. با توجه به شرايط برف دهليز و شيب زياد مسير دوباره در يك طناب قرار گرفتيم و فرود را آغاز كرديم. از ابتداي فرود نگران ريزش بودم و تمام  نگاهم به بالا بود. وسط دهليز خرسان ايستاده بودم تا بچه ها هم برسند. نگاهشان مي كردم. از سمت چپ سه سنگ را ديدم كه جدا شد و به يخچال آمد، فرياد زدم سنگ....فرار كنيد و خودم هم فرار كردم  و برگشتم تا مسير سنگ ها را ببينم. بزرگترينشان به جايي خورد كه ايستاده بودم. دومي كنار طناب خورد. سومي را نديدم. چهارمي را در آخرين لحظه ديدم. دير شده بود. ضربه وحشتناكي را در پايم احساس كردم. همه چيز در كسري از ثانيه اتفاق افتاده بود. از درد نفسم در نمي آمد. پس از چند ثانيه داد زدم. سنگ به ساق پايم خورده بود. نمي دانستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت...اگر اين سنگ به استخوان پا يا كمر يا سر و گردنم مي خورد نمي دانم چه اتفاقي مي افتاد. بچه ها نگران بودند و از بالا با داد و فرياد وضعيت پايم را جويا شدند. گفتم نشكسته اما زخم برداشته و بد جور كوفته شده. به آرامي به فرود ادامه داديم. مغز استخوانم درد مي كرد و اين ضربه عجيب سرعتم را كم كرده بود. نمي توانستم راه بروم. زخم پايم درست روي قسمتي بود كه ساق كفش قرار مي گرفت و با هر گامي كفش به زخم مي سابيد. به هر شكلي بود پايين آمديم. محمد رضا كوله را گرفت. لنگ لنگان به سمت يخچال غربي و شانه كوه رفتيم. چقدر انسان ناتوان است. تا ساعتي قبل كاملا سر حال بودم و اصلا احساس ضعف نداشتم. اما حالا از شدت درد تهوع داشتم و براي بالا رفتن جان مي كندم. بچه ها هم اسير من شده بودند. قرار بود بعد از ظهر كنار چادر باشيم و سريع به تهران برگرديم اما الان ساعت 8 شب بود و تازه به گردنه شانه كوه رسيده بوديم. خلاصه كلام اينكه ساعت 10:30 شب به چادر رسيديم و با صرف شام مختصري به كيسه خواب رفتيم. صبح روز بعد لنگ لنگان به سرچال آمدم و صبحانه را آنجا خورديم و به سمت پايين حركت كرديم.

علم چال

آبشار يخي

يخچال اسپيلت

جزيره سنگي ابتداي كار و مسير صعود ما

تخت سليمان از نمايي ديگر

سنگ سماور و سياه كمان

انگشت خدا(شاخك غربي)

هفت خوان و آن خاطرات فراموش نشدني 

با تشكر از دوستان خوبم :رضا زال ن‍ژاد.محسن سام دليري و عامر ازوجي بابت اطلاعاتي كه از اين مسير دادند.

نفرات برنامه: محمد رضا مختاري-پريسا شهبازان-نيما اسكندري

عكس ها: محمد رضا مختاري و نيما اسكندري

دانلود فایل pdf گزارش

http://uplod.ir/ybx3t5e5e1bj/یخچال_اسپیلت.pdf.htm