یوزپلنگ های ایرانی ایرانی یا پیشی های ملوس

 

حتماً شعار" یکی برای همه ،همه برای یکی" رو شنیدید. تو کشور گل و بلبلمان همه برای یکی  بیشتر مصداق داره.همه ورزشهای مملکت فدای فوتبال! مربی 12 میلیاردی و  11 نفری که قراردادهای میلیاردیشون گوش فلک رو کر کرده و بعضاً تحصیلات درست و حسابی هم ندارند ولی درآمدشون از 100 تا دکتر و مهندس بیشتره و کاری بجز لگد زدن به توپ  بلد نیستند(که اون کار رو هم درست بلد نیستند) منابع مالی محدود ورزش رو یکجا می بلعند و دستاورد پربارشون خداخافظی از جام جهانیه.اگه 12 میلیارد رو به یه مربی تو سیرک می دادن یه یوزپلنگ واقعی رو فوتبالیست می کرد.

قراره به یوزپلنگ هامون  برای مساوی با نیجریه  نفری 3000 دلار بدن وبرای والیبالیستها با اون کارنامه درخشان، کشتی گیرها با اون مدالهای رنگین از این خبرها  نیست.سنگنوردهای تیم ملی هم دست می کنن جیب مبارک و می رن مسابقات. چند روز پیش تو تلویزیون دیدم اعضای تیم ملی جودو از خیر حقوق معوقشون گذشته بودن و می گفتن پول نمی خوایم، برامون لباس بخرید.کوهنوردهای غیر دولتی خانه و ماشین می فروشند تا برن برنامه و برای حمایت از کوهنوردان دولتیمون کمپین حمایت تو دنیای مجازی تشکیل می شه.شاید یوزپلنگهامون رو مادر خونه زایده و بقیه ورزشکارامون رو کلفت خونه که اینقدر بینشون فرق هست.

برای پاکسازی کوهستانمون حراج لوازم  دست دوم کوهنوردی راه می افته در حالی که سرکار خانم ابتکاربا اون ژست ها با اون زیست توپه ،که معلوم هم نشد آخر چی شد، عکسهای یادگاری می گیرن ولی برای شنیدن صدای بیلهای مکانیکی که دارن  دماوند رو نابود می کنند به سمعک نیاز دارن  و ابتکاری بجز نام خانوادگیشون برای محیط زیست کشور از ایشان ندیدیم.

به قول قدیمی ها دو چیز مرد رو خراب می کنه. یکی پول زیاد یکی وقت زیاد که یوزپلنگها هر دو رو به مقدار خیلی زیاد دارن.

دلم به حال اونایی می سوزه که سر قرمز و آبی به جون هم می افتن. دلم برای اونایی می سوزه که اینقدر حسرت شادی کردن دارن که با باخت پیشی ملوسها مقابل آرژانتین تو خیابون  بزن برقص راه می ندازن. دلم به حال مهدی می سوزه که با داشتن فوق لیسانس دانشگاه سراسری بهم زنگ می زنه و می گه "تو اداره تون آبدارچی نمی خوان؟ اگه خواستن نگو فوق لیسانسه... بگو دیپلمه که نگن درس خونده توقعش زیاده!" طفلک اگه می دونست یوزپلنگ ها اینقدر پول دارمی شن می رفت یوز پلنگی ،شیری، ببری چیزی می شد.

یوزپلنگهای عزیز با خیال راحت برگردید. شما همچنان اسطوره اید. 4 سال دیگه برای حیف و میل کردن بودجه مملکت و وقت مردم وقت دارید.تا امپراتور و جادوگر وسلطان ویوزپلنگ مونده کسی بهتون نمی گه پیشی. برید حالشو ببرید!

 

یادها: اولین کوهنوردی من

شايد خيلي ها انتخاب شغل،انتخاب همسر و ...را جزء مهمترين انتخابات و شايد اتفاقات در زندگي بدانند و معتقد باشند كه اين اتفاقات يا انتخابات در زندگيشان تاثير زيادي را گذاشته است.انتخاب كوهنوردي به عنوان ورزش اصلي  يا بهتر بگويم انتخاب آن به عنوان قسمت مهمي از زندگي ،در ساير انتخابهاي مهم من مثل انتخاب رشته دانشگاهي(با اولويت شهركوهستاني) ،انتخاب شغل واز همه مهمتر انتخاب همسر مهمترين نقش را داشته است.

مي خواهم درباره خاطرات خاك خورده اي بنويسم كه مربوط به اولين تجربه من در كوهنوردي و اولين صعود من است.

اواخر خرداد ماه 1380 بود. دانش آموز پيش دانشگاهي بودم و تب و تاب كنكور ميان همكلاسي هايم موج مي زد اما من بنا به دلايلي كه برايم از هر كنكوري مهمتر بود تصميم داشتم آن سال حتي اگر قبول هم شدم به دانشگاه نروم و 1 سال را پشت كنكور بمانم. آن سالها هفته اي 3 جلسه به سالن بوكس مي رفتم و تمام وقتم در باشگاه مي گذشت. از طرفي پدرم به شدت در مورد درس خواندنم حساس بود و يا مدام سرزنشم مي كرد كه چرا يكباره درس خواندنت را كم كردي؟؟؟ يا اينكه چون شبها بي خواب بود خشم شب مي زد و از ساعت 2 صبح داد مي زد و مي گفت "آقا خاك بر سرت امسال با اوردنگي مي برنت سربازي آدم مي شي جفتك انداختن و مشت زدن از يادت مي ره... تا دوباره خوابم مي برد داد مي زد و مي گفت: "آقا بلند شو همكلاسي هات دارن درس مي خونن، كم بكپ!". خلاصه تا صبح از  خواب راحت خبري نبود و شايد باور نكنيد اگه بگم از دستش مي رفتم تو دستشويي چرت مي زدم.

 يك روز پسر خالم مسعود كه كوهنورد هم بود بهم گفت: "نيما كلاس كوهپيمايي هست اسم تو رو هم بنويسم؟؟؟ گفتم مگه كوه كلاس هم داره؟؟؟ گفت آره. پيش خودم گفتم يه كم سر كارش بذارم گفتم نمره هم مي دن ؟ گفت آره بابا. گفتم كلاسش كجاس ؟؟ گفت تو كوه" يك دفعه انگار دنيا رو به من دادن. بهترين فرصت براي دور زدن بابام و فرار از عذاب وجدان خودم براي درس نخواندن همين بود. بي درنگ گفتم ميام اما وسيله ندارم. مسعود گفت تو بيا يك كاريش مي كنيم.

يك كيسه خواب الياف كره اي مربوط به دوران ژوراستيك داشتم.يك كوله سربازي پكيده هم از يكي از دوستانم گرفتم و وسايلم را آماده كردم .جلسه توجيهي برگزار شد .مربي دوره محمد طالبي مقدم (برادر مرحوم حسين طالبي مقدم )بود. مسير صعود هم خط الراس كامل همدان بود. من هم كه نمي دانستم خط الراس چيه با خودم گفتم كه خط الراس بايد جايي حوالي ميدان ميشان باشد بدون هيچ فكري گفتم من هم هستم. پنهاني از پدرم كلي كنسرو خريدم و زير تخت جاسازي كردم.

خلاصه روز صعود فرا رسيد . حالا بايد منتظر رفتن بابام مي شدم .مادرم كلي برام ميوه گذاشت. انگار داشتم مي رفتم پيكنيك. سر قرار حاضر شديم. در بين دوستان فقط من بودم كه با خنجري به كمر و اون كوله كهنه مثل وصله اي ناجور بودم. آقاي مقدم با وانتي هماهنگ كرده بودند و آن وانت ما را بيشه عرب خان رساند و صعود خود را آغاز كرديم. هنوز نمي دانستم كه قرار است چه راه طولاني را برويم و براي اينكه نشان بدهم ازسايرين بهترم تند تر از بقيه راه مي رفتم و با بي شرمي تمام از آقاي مقدم هم جلو مي زدم و پيش خودم مي گفتم من از اينا قوي ترم. تا قله كلاه قاضي را بدون مشكل رفتيم. در طول مسير و در استراحتها آقاي مقدم مطالبي را مي گفتند و ما گوش مي كرديم و گاها ًنت برداري مي كرديم. با رسيدن به قله كلاه قاضي آقاي مقدم قله يخچال را نشان دادند و گفتند شب را پشت قله يخچال مي مانيم. چشمانم از حدقه بيرون زد. خصوصا اينكه هر چي انرژي داشتم تا قله كلاه قاضي گذاشته بودم و حالا كاملا تخليه بودم. به سمت يخچال حركت كرديم . من ديگه انرژي نداشتم از بقيه جلو بزنم و كم كم داشتم ازنفرات تيم عقب مي ماندم. به جرات مي گم تمام مسير از كلاه قاضي تا يخچال رو به مسعود فحش هاي ركيك مي دادم كه چرا من رو آورده اينجا.

افتان و خيزان به يخچال رسيدم. آقاي مقدم بقيه خط الراس تا قزل ارسلان را نشان دادند و تازه فهميدم كجاي كارم و خط الراس يعني چي و من چه اشتباهي كرده ام. كمتر از يك چهارم مسير را آمده بوديم. بدنم درد مي كرد و زانوهام مي لرزيد. در كاسه يخچال چادر زديم.

من زير انداز كيسه خواب نداشتم  و چادر ما هم روي چمنزار زده شده بود. شب اول داخل چادر اتفاق خاصي به جز انفجار گاز و سوختن مو و سيبيل و ابرو هاي آقاي مقدم نيفتاد و بعد از خوردن شام به درون كيسه خواب رفتيم. سرماي زمين به سرعت به بدنم نفوذ كرد و تا صبح نخوابيدم. صبح بچه ها سر حال بيدار شدند و من رو هم بيدار كردند. تمام تنم درد مي كرد. دوست داشتم برگردم اما راه بازگشت را بلد نبودم. چاره اي نبود و بايد ادامه مي دادم. بعد از صبحانه خرابكاري ديگه اي كردم و با قمقمه آب آقاي مقدم رفتم دستشويي...!!! بنده خدا فقط لبخندي زد و گفت حيف من كه عمر نازنينم رو با شماها تلف مي كنم.

بعد از خوردن صبحانه حركت كرديم. بدنم به شدت افت كرد و به سختي راه مي رفتم. بچه ها كمي از بارم را گرفتند و به سمت كمر لرزان حركت كرديم. از همون اول مسير عقب افتادم و دوستان مدام به خاطر من توقف مي كردند. قزل ارسلان مثل كابوسي بود كه هر چي مي رفتيم به آن نمي رسيديم. با رسيدن به قله كمر لرزان به سمت گردنه تويسركان حركت كرديم. اين همه بالا و پايين شدن براي من كه از پله هاي خانه بالاتر نرفته بودم شكنجه بود. با رسيدن به گردنه تويسركان در محلي به نام قهوه خانه مراد توقف كرديم و مشغول خوردن نهار شديم،(الان مي خوام اعترافي بكنم كه تا الان جايي اين اعتراف رو نكردم و مي گم كه كمي از بار گناهم كم شه)،بعد از صرف نهار من پنهاني از بچه ها كنسرو ماهي رو از كوله ام برداشتم تا اون رو تنها بخورم و اون رو با كسي قسمت نكنم تا انرژي از دست رفته ام برگرده، (الان كه دارم اين اعتراف رو مي كنم هم نادمم هم خجل شما ديگه سرزنش نكنيد) و رفتم پشت سنگي و اون كنسرو رو خالي خالي تا ته خوردم و روغنش رو هم سر كشيدم. مسيرصعود از گردنه تويسركان تا كلاغ لانه مسيري طولاني است. گرماي ظهر و شيب مسير و روغن اون كنسرو كذايي تير خلاصش رو به من زد.

حالا ديگه مي خزيدم. كاملاً از تيم جا مانده بودم. مسير را نمي شناختم و از گم شدن مي ترسيدم. اواخر شيب بودم و هوا رو به تاريكي بود كه ديدم يكي از دوستان منتظرم نشسته. كوله ام را گرفت و دستم را هم گرفت و به سمت بالا رفتيم. پوكه ام به پناهگاه كلاغ لانه رسيد. بعد از صرف شام بچه ها كه تازه منو كشف كرده بودن شروع كردن به سر كار گذاشتن من "كه اين پناهگاه جن داره و...".گفتم: "ببينيد درسته الان خسته ام ولي اگه مي گيد من بترسم من نمي ترسم.مي رم بيرون مي خوابم ببينم چي مي خواد بشه؟!"رفتم بيرون و كيسه خوابم رو انداختم و خوابيدم(البته همش الكي بودا...كلا تا صبح نخوابيدم و با خنجر رفته بودم تو كيسه خواب).سرماي سكوي سيماني اطراف پناهگاه هم تا صبح بد بختم كرد. صبح روز بعد مسير رو به سمت دائم برف ادامه داديم. من كه ديگه جنازه بودم و بچه ها دونفري تو شيب دستم رو مي كشيدن  و بالا مي بردن. واقعاً ناتوان شده بودم. دائم برف مسيري دست به سنگ داشت و من هم كه تو سنگنوردي تعطيل بودم. وبال گردن تيم شده بودم. با رسيدن به قله دائم برف به سمت گردنه بين قزل و دائم برف رفتيم وبا توجه به زمان باقي مانده و گندي كه من به تايم صعود بقيه زده بودم آقاي مقدم از صعود قزل چشم پوشي كرد و از طريق روستاي امامزاده كوه به همدان برگشتيم. من هم وقتي كه تو مسير برگشت قرار گرفتيم و خيالم راحت شد كه ديگه صعودي در كار نيست براي اينكه كم نيارم هي مي گفتم آقا مقدم بريم حيفه ها...اون بنده خدا هم به روم نمي آورد و مي گفت مي دونم مي توني بياي.اما دير مي شه

با رسيدن به خونه قسم خوردم كه پا تو هيچ كوهي نگذارم. اين قسم فقط 4 روز دوام آورد.

توبه كردم كه دگر مي نخورم       به جز امشب و فردا شب و شبهاي دگر

4 روز بعد قلل يخچال و اردك و مردك رو صعود كردم و اين رفتن ها تا كوه نرفته اي هست وتواني براي رفتن و ديدن  ادامه خواهد داشت.

نفرات برنامه:محمد طالبي مقدم-زوبين مقدم-حبيب زراعتي-مجتبي جواديه-وحيد شكرپور –مسعود طالباني-نيما اسكندري

خرسنگ به جانستون

 

 

اواسط هفته بود.عزيز سروري تماس گرفت و احوال دستم را پرسيد.گفتم عزيز در رفتگي رو جا انداختم اما نمي دونم چرا اينقدر مچم باد كرده و درد مي كنه.امروز قراره برم دكتر.عزيز گفت براي جمعه برنامت چيه؟گفتم هنوز فكر نكردم.عزيز گفت مياي بريم خرسنگ به جانستون؟

پيشنهاد وسوسه انگيزي بود.خصوصاً تو اين فصل.گفتم بذار ببينم دكتر چي مي گه خبر مي دم.اما خودم هم مي دونستم كه دكتر هر چي بگه باز هم مي رم برنامه.4 شنبه رفتم دكتر و از دستم عكس گرفتم.مچ دست چپم مو ترك شده بود.آخر وقت بود و پنج شنبه هم دكتر نبود.دكتر گفت به هيچ وجه به دستت فشار نيار و شنبه بيا تا دستت رو گچ بگيريم.

حالا بايد چه كار مي كردم ؟رفتن يا نرفتن(درستش اينه بودن يا نبودن) مساله اين است...مساله اين بود كه نمي شد،يعني نمي تونستم نرم.گفتم هر چي بادا باد.مي رم  من كه به هر حال بايد دستم رو گچ بگيرم.

جمعه 9/3/93 ساعت 4 صبح بيدار شدم و ساعت 4:30 راه افتادم.قرار بود با 2 ماشين برويم و يكي از ماشينها را در لالون و ماشين ديگر را در گرمابدر بگذاريم.ساعت 6 صبح به روستاي گرمابدر رسيديم و ماشين را پارك كرديم و ساعت 6:15 حركت خود را اغاز كرديم.مسير در امتداد پا كوبي مشخص خلاف جهت رودخانه  ادامه مي يافت.قله خرسنگ روبرويمان بود.پس از اتمام دره به يالي رسيديم كه به قله زيباي خرسنگ جنوبي مي رسيد.شيب اين يال نسبتاً زياد بود.خيلي زود ارتفاع گرفتيم و به زير ديواره هاي مسير رسيديم.در زير ديواره ها براي صرف  صبحانه نيم ساعت  توقف كرديم .روبه رويمان قلل كاسونك و شيوركش و پير زن كلوم و مهرچال و آتشكوه و ريزان مثل تابلويي زيبا قرار داشت.دوربين چشمي ام را در آوردم و مشغول تماشاي اطراف شدم.سنگچين قله پيرزن كلوم را هم مي شد با دوربين ديد.

پس از صرف صبحانه به سمت راست ديواره رفتيم و صعود را به سمت بالا ادامه داديم.مسير دست به سنگ و به شدت ريزشي بود.كمي از نفرات بالا فاصله گرفتم تا از برخورد سنگهايي كه گاه و بيگاه از زير پاي نفرات بالايي سقوط مي كرد در امان باشم.با رسيدن به روي خط الراس مسير را به سمت خرسنگ جنوبي ادامه داديم و ساعت 10 :10 به قله رسيديم و منتظر ساير دوستان شديم.آسمانكوه ، دماوند ،سركچال ،برج ،خلنو،پالون گردن،رستم چال،سينه زا ودوخواهرون  به خوبي نمايان بودند.تا 10:30 روي قله خرسنگ جنوبي بوديم و بعد به سمت خرسنگ غربي حركت كرديم.ارتفاع اين قله 50 متر از خرسنگ جنوبي(خرسنگ بزرگ )كمتر است و بسياري از دوستان اين قله را به عنوان خرسنگ جنوبي در نظر مي گيرند.بر روي اين قله تابلويي قرمز رنگ وجود دارد.همچنين برخي از دوستان اين قله را به عنوان خرسنگ شمالي در نظر مي گيرند كه اين هم درست نيست(دليل اين ابهامات و تناقض ها نبودن نقشه اي صحيح از البرز مركزي است).پس از فرود از خرسنگ غربي به گردنه ولاره(لاري گردن ) رسيديم.اين گردنه بين خرسنگ غربي و شمالي قرار دارد.2 تن از دوستان از اين گردنه از ما جدا شدند و به سمت پايين حركت كردند.با صعود به قله خرسنگ شمالي خط الراس پر فراز و نشيب و تيغه اي  منتهي  جانستون پيش روبه رويمان قرار گرفت.مسير از دست به سنگهاي مقعددي تشكيل  شده بود.با فرود از اولين دست به سنگها و وارد شدن فشار به دستم ،درد آن آغاز شد.

در يكي ديگر از قسمتهاي مسير كمي تعادلم را از دست دادم  و با باتوم خودم را نگه داشتم كه شوك ديگري به دستم وارد شد.عملا ً با يك دست دست به سنگ مي شدم.به روي خودم نمي آوردم اما از شدت درد تهوع داشتم.به سمت جانستون غربي پيش رفتيم.عده اي جانستون غربي را قله اصلي مي دانند و عده اي جانستون شرقي را...و هنوز هم بين علما اختلاف هست و رساله اي نيست تا به آن مراجعه شود.ما هم كه كلاً تو كار شبهات هستيم هر بار 2 قله را صعود مي كنيم كه زبانم لال،گوش شيطان كر، 7 قرآن فاصله ديني به گردنمان نماند و گرفتار معصيت نشويم.

زير قله جانستون برف آبي را ديديم كه قطره قطره از آن آب مي آمد اما نمي شد از آن خورد.شيلنگ كوچكي در كوله داشتم(شيلنگ برف پاك كن ماشين) كه آن را هميشه به دو منظور در كوله مي گذاشتم.يكي به منظور آب خوردن و ديگري به منظور شريان بند.با همين شيلنگ كوچك حسابي سيراب شديم و به قله جانستون غربي رسيديم.سيروس هندوانه بزرگي را از كوله خارج كرد اطعام ايتام را انجام داد و چند تا آدم قحطي زده را سيراب كرد.همزمان با ما تيم ديگري هم رسيدند و سرپرست آنها جانستون را قله خرسنگ جنوبي معرفي كرد و موجب شد جشن كامل تري را روي قله بگيريم و خوشحاليمان دو چندان شود.از صبح تصميم داشتيم تا از جانستون به سمت قلل وزوا و برج و خلنو برويم.اما يكي از همراهان خسته بود و توان ادامه مسير را نداشت.بارش برف هم آغاز شده بود.به سمت جانستون شرقي رفتيم.دست به سنگ ديگري قبل آن وجود داشت كه با دو دست به راحتي قابل عبور بود اما با يك دست كار كمي متفاوت بود.فكر كنم اولين كسي بودم كه به طور اختياري با دست شكسته خط الراس مي رفت.(ما هم كه ركورد درست و حسابي نداريم چه عيبي داره تو حماقت ركورد دار باشيم).به قله جانستون شرقي رسيديم و از يال منتهي به عسلك پايين رفتيم. يال عسلك با شيبي متوسط به قله عسلك مي رسيد و از آنجا هم مي شد به آبنيك رفت و هم به لالون.

پس از چند دقيقه فرود از يال عسك آقا ناصر پيشنهاد داد تا از همانجابه سمت قلل وزوا برويم.ما هم قبول كرديم و دوباره تراورس را آغاز كرديم.پس از نيم ساعت تراورس به شيبي با شن اسكي مناسب رسيديم و با سرعت خوبي به كف دره بازگشتيم و از كف دره با ادامه حركت در پاكوبي كه در امتداد رودخانه(پاكوب مسير نرمال خلنو از دره لالون) قرار داشت به روستاي لالون رسيديم.

نفرات برنامه:استاد رضا كفاش-استاد ناصر جناني-عزيز سروري-ميثم ميرزايي-سيروس دانش-آقاي درخشش-نيما اسكندري

 

خرسنگ جنوبي از روستاي گرمابدر

 

به سمت يال منتهي به خرسنگ

قسمتهاي ريزشي منتهي به خط الراس

 

قله خرسنگ جنوبي(خلنو در انتهاي تصوير)

آسمانكوه

خرسنگ جنوبي و غربي و شمالي

 

خط الراس منتهي به جانستون

 

از راست به چپ خرسنگ جنوبي و غربي و گردنه ولاره و خرسنگ شمالي-عكس از جانستون

 

شانه شرقي سركچال

 نفرات برنامه:استاد رضا كفاش-استاد ناصر جناني-عزيز سروري-ميثم ميرزايي-سيروس دانش-آقاي درخشش-نيما اسكندري

ناز و کهار

 

اواسط هفته بود.با فواد تلفني صحبت كردم و گفت قرار است به تهران بيايد و تصميم گرفتيم برنامه اي 2 روزه را براي آخر هفته اجرا كنيم.آسمانكوه را در نظر گرفتيم  و منتظر آمدن فواد شدم.پيش بيني هوا براي اواخر هفته هوايي ابري همراه با بارش باران بود.با توجه به وضعيت هوا صعود به آسمانكوه را به زمان ديگري موكول كرديم و تصميم گرفتيم به ناز و كهار برويم.4 شنبه مثل يك گربه ملوس صورتي به اتاق حضرت رئيس رفتم و بعد از كلي عرض ارادت و ...در شرايطي كه بعضي از همكارانم شبها هم در اداره مي خوابند و كلا ً به خاطر فاز دوم هدفمندي يارانه ها در شرايط آماده باش و لغو مرخصي هستيم مثل يك  شير از اتاق معظم له خارج شدم (البته با برگه مرخصي امضا شده)و از آنجا كه احتمال هر نوع وتو مرخصي به دليل سوسه آمدن حسودان تنگ نظر و سم پاشي عنودان بد گهر وجود داشت  يك راست از اداره به سمت خانه رفتم و پس از جمع كردن كوله، فواد را هم سر راه سوار كردم  و به سمت جاده چالوس رفتيم.2 ساعتي را در اتوبان تهران –كرج اسير ترافيك بوديم تا وارد جاده چالوس شديم.با عبور از سد و پل خواب به ورودي روستاي كلوان رسيديم .با رسيدن به روستا ساعت 19:30صعودرا آغاز كرديم.در كنار روستا جاده اي خاكي در امتداد رودخانه وجود داردكه پس از چند دقيقه حركت در امتداد اين جاده خاكي پاكوبي از سمت راست اين جاده جدا مي شود وبه سمت يال ادامه مي يابد .در بالاي اين  يال باغي از درختان تبريزي وجود دارد  و با رسيدن به اين باغ مسير با پاكوبي مشخص به سمت جانپناه كهار ادامه مي يابد .با سرعتي متوسط صعود خود را ادامه داديم و به يال رسيديم و صعود به سمت جانپناه كهار را ادامه داديم.ساعت 21:25 به جانپناه رسيديم.كسي درون جانپناه نبود.جانپناه هم وضعيت مرتبي داشت و جا دارد همين جا از همه دوستاني كه در مرمت و نظافت آن زحمت كشيده اند تشكر كنم.اواخر شب هوا رو به خرابي رفت و بارش برف و باد شديد همراه با رعد و برق آغاز شد.

صبح روز بعد ساعت 6 از خواب بيدار شديم و ساعت 8 صعود را آغاز كرديم.از جانپناه با صعود شيبي متوسط به روي يال رسيديم و صعود به سمت قله را ادامه داديم.رفته رفته به ميزان ابرها اضافه شد و زير قله كهار بارش خفيف  برف هم آغاز شد.ساعت 9:30 به قله كهار(4050متر) رسيديم و كمي استراحت كرديم.هوا حسابي غافلگيرمان كرده بود.ابر غليظي قله ناز را پوشانده بود.نگران رعد و برق بوديم.تصميم گرفتيم تا زمان اولين رعد و برق ادامه بدهيم و در صورت رعد و برق از هر جاي كار كه بوديم سريع ارتفاع كم كنيم.به سمت قله ناز حركت كرديم.با رسيدن به گردنه بين كهار بزرگ و كهار كوچك از يال كهار كوچك بالا رفتيم و پس از كمي صعود به سمت گردنه بين كهار كوچك و قله ميشينه نو حركت كرديم.پس از  يك برفكوبي سنگين به زير يال ميشينه نو رسيديم.از گردنه، يالي وجود دارد كه با شيب تند به قله ميشينه نو مي رسد.با صعود اين يال به قله ميشينه نو رسيديم.نقابهاي برفي زيبايي بين قله ميشينه نو و قه ناز وجود داشت.با رسيدن به ميشينه نو و كمي استراحت به سمت قله ناز حركت كرديم.در هوايي خوب اما سرد به قله 4108 متري ناز رسيديم.پس از كمي توقف در قله به سمت پايين حركت كرديم.بازگشت از قله ناز فرودي طولاني و خسته كننده است.جانپناه ناز (جانپناه سيادر)از بالا ديده نمي شود .براي رسيدن به جانپناه بايد فرود را از روي يال به سمت پايين ادامه دادودر نهايت با رسيدن به قله سيادر (قله اي كاذب روي يال ناز) كه بر روي آن ميله اي فلزي قرار دارد و فرود از اين قله به جانپناه سيادر رسيد.با رسيدن به جانپناه و  صرف نهار به سمت كلوان بازگشتيم.

صعود كهار و ناز به صورت يك روزه هم امكان پذير است اما در صورت صعود دو روزه زيبا ترين محل براي شبماني ،قله كهار يا گردنه بين 2 قله است.

صعود خط الراس كرچان به ناز درخرداد ماه يكي از  زيباترين برنامه هاي خط الراسي در البرز غربي است (برنامه اي 2/5روزه).صعود يك روزه اين خط الراس براي دوستاني كه علاقمند به صعودهاي سرعتي هستند نيز امكان پذير است.

در طول مسير از جانپناه كهار تا جانپناه ناز چشمه آب  وجود ندارد.

 

 

جانپناه كهار و روستاي كلوان

شيب بالاي جانپناه كهار

گردنه بين كهار كوچك و ميشينه نو

ميشينه نو و ناز

گردنه بين كهار كوچك و ميشينه نو

ناز كردن ناز از پشت نقابها

ناز

ناز از فراز ميشينه نو

كهار كوچك و بزرگ از بلنداي ناز

خط الراس ناز به كرچان

نفرات برنامه:فواد رضاپور-نيما اسكندري

کرچان

 

اين هفته تصميم داشتم به يكي از قلل البرز غربي بروم.خيلي اتفاقي نام كرچان به ذهنم رسيد و كمي در اينترنت در باره آن تحقيق كردم.بر خلاف البرز مركزي نقشه هاي كمي از البرز غربي در بازار موجود است.متاسفانه گزارشات موجود در وبلاگها هم دقيق نيست.بسياري از عكس ها در اينترنت هم بيشتر به درد فيس بوك مي خورد تا گزارش برنامه و معرفي مسير.من هم چند گزارش برنامه را خواندم اما چيزي از آنها دستگيرم نشد.مي دانستم كه اين قله چند مبداء صعود دارد.من روستاي كياسر را انتخاب كردم.از بين قلل اين منطقه ناز و كهار را صعود كرده بودم و ساير قلل منطقه را بارها از دور ديده بودم اما تا به حال فرصتي براي صعود به اين قلل دست نداده بود

مي دانستم كه خطي الراسي زيبا از قله هزار بند آغاز مي شود و با صعود به كرچان ،كلاش، هفت خواني ، ونتار ،كهار و ناز مي رسد.صبح روز جمعه ساعت 93/2/5به سمت جاده چالوس حركت كردم با عبور از سد كرج و پل خواب و آسارا (در 45 كيلومتري جاده چالوس) به ورودي روستاي كياسر در سمت چپ  رسيدم .فاصله روستاي كياسر تا جاده اصلي 3 كيلومتر است .قبل از رسيدن به روستا نوك قله اي بلند را ديدم و حدس زدم كه احتمالا كرچان همان باشد.(قله كرچان از درون روستا ديده نمي شود).با رسيدن به روستا ماشين را پارك كردم و صعود را آغاز كردم.شروع مسير از پاكوب درون روستا مي باشد و پس از مقداري راه پيمايي از درون روستا به دو راهي مي رسيم كه يك راه آن با عبور از پل روي رودخانه  به صورت جاده اي ادامه مي يابد و راه ديگر به سمت باغات ادامه مي يابد.راهي را كه به سمت باغات ادامه مي يافت را انتخاب كردم و مسير را در امتداد پاكوبي مشخص به سمت باغات (در بالاي روستا)ادامه دادم. با رسيدن به باغها دو يال پيش رويم قرار داشت.يكي يالي بود كه مستقيم به سمت ديواره ها مي رفت و ديگري يالي بود كه سمت راست اين يال قرار داشت .اين يال هم در نهايت از سمت راست با شيبي كمتر به ديواره ها مي رسيد.هر چه گشتم پاكوب  مناسبي را پيدا نكردم.يال سمت راست را انتخاب كردم و مسير را تا زير دست به سنگها ادامه دادم.مسير از برجهاي سنگي متعددي  به ارتفاعات مختلف تشكيل شده بود و بايد از بين اين برجها  مسير صعود را انتخاب مي كردم.مسير صعود از دور به صورت ديواره هايي يك پارچه و نفوذ نا پذير بود طوري كه در انتخاب مسيرم شك كردم اما با كمي صعود ديدم ادامه مسيربه صورت شن اسكي و گاهاً دست به سنگ است كه از بين برجها به سمت بالا ادامه مي يابد.پس از مقداري صعود نقطه اي كمكي را براي پيدا كردن مسير بازگشت در جي پي اس ثبت كردم و پس از استراحتي مختصر صعود را ادامه دادم.

تيمي در منطقه نبود و تنها بودم.در نهايت با رسيدن به بالاي دست به سنگها يال منتهي به قله را ديدم.اين يال از 3 شيب تشكيل شده و پس از 2 قله كاذب به قله اصلي مي رسد.به جرات مي گويم  تا كنون منظره اي را كه از قله كرچان ديدم در هيچ قله اي نديده ام. كرچان بهترين محل براي تماشاي بلنديهاي البرز است. ناز و كهار ، ونتار، هفت خواني ، آزاد كوه، خلنو، سركچالها ،برج ، پالون گردن، سرخابها ، دماوند ،منار،توچال و وروشت وكمانكوه همچون تابلويي  با زاويه ديد 360 درجه مقابل چشمانم بود.اما از همه جالبتر ديدن خرسانها و علم كوه بود.دوربين تلسكوپي كوچكي همراهم بود و مشغول تماشاي اطراف شدم.با دوربين قله هفت خوان علم كوه را هم ديدم.قله اي بيش همه قلل ايران دوستش دارم. 2 ساعتي را روي قله ماندم.دلم مي خواست خط الراس را ادامه بدهم اما ماشين را در كياسر گذاشته بودم و بايد باز مي گشتم.

.به سمت پايين حركت كردم.در مسير بازگشت تيمي از كوهنوردان ايران خودرو را ديدم كه از روستاي همه جا صعودشان را آغاز كرده بودند و به سمت قله مي رفتند.لحظاتي را كنار اين دوستان بودم و بعد هر يك از ما به راه خود رفتيم.به ابتداي دست به سنگها رسيدم.مسير برايم مبهم بود.به سمت يالي كه از آن صعود كرده بودم رفتم.از بالا نقطه اي زرد رنگ توجهم را جلب كرد.مسير را اصلاح كردم و به سمت آن رفتم.پارچه اي زرد رنگ بود.با رسيدن به  پارچه درون پاكوب مسير نرمال قرار گرفتم و مسير را به سمت پايين ادامه دادم.پارچه هايي به رنگ زرد و قرمز در نقاطي از مسير كه احتمال اشتباه وجود داشت بسته شده بود.اينجا بود كه فهميدم مسير نرمال اين قله از همان يالي است كه مستقيم به ديواره ها مي خورد .اما به نظرم اين مسير براي صعود مناسب نبود و بيشتر به درد فرود مي خورد چون به صورت شن اسكي با شيب تند بود و براي صعود انر‍ژ‍ي زيادي را مي گرفت.مسيري كه سمت راست صخره ها بود و به بالاي ديواره ها مي رسيد براي صعود مناسب تر بود.با رسيدن به باغات و در نهايت روستا اين برنامه هم به پايان رسيد

 

 

روستاي كياسر

يال منتهي به قله

خط الراس منتهي به كهار

سرخاب و آزاد كوه و كمانكوه

مسير صعود رنگ بنفش-مسير فرود رنگ قرمز

در اين برنامه دوربين همراهم نبود و عكسها را با موبايل گرفتم

صعود به كرچان را در اين فصل به همه دوستان پيشنهاد مي كنم

یادها:دهلیز مرکزی دره یخار

این گزارش رو در وبلاگ ماگما در چندسطر مختصر نگاشتم  اما توضیحاتم کامل نبود.دل نوشته هم نبود.بر حسب اتفاق عکسهای گذشته را مرور می کردم و یاد آن روزها افتادم.قرارمان با محمد حسینی سالی یک یخچال بود.با یخنوردی های مستمر در آبشار گنج نامه همدان و 4 بار صعود یخچال شمالی سبلان و یخچال کسری تجربه کافی برای صعود یخار را به دست آورده بودیم.زمان اجرای برنامه ما مهر 88 بود.ابتدای شهریور ماه به دوره آموزشی سربازی در یزد رفتم.عوامل مختلفی باعث شده بود به کلی اوضاعم به هم بریزد.خواب کم،فعالیت زیاد،کلاسهای حال بهم زن و تهوع آورهمراه با تفتیش عقاید توام با شستشوی مغزی،گرمای وحشتناک 48 درجه ای هوا و از همه بدتر عدم مصرف گوشت و پروتئین به دلیل وسواسی که به گوشت یخی پادگان داشتم  و در کل تغذیه نامناسب باعث شده بود علاوه بر کاهش وزن  حسابی ضعیف شوم.با پررویی تمام بعد از اتمام کلاسها  و در زمان استراحت به میدان صبحگاه می رفتم و می دویدم.با اسلحه جلو بازو می زدم و در آن جهنم سوزان به یخار فکر می کردم.تا اینکه زمان مرخصی 5 روزه میان دوره فرا رسید.پس از یک ماه که برایم صد سال گذشت فرصتی دست داد تا چند روز به همدان بروم و کنار خانواده باشم و تجدید قوا کنم.اما زمان صعود به دره یخار هم همین فصل بود.قید رفتن به همدان را زدم و با محمد تماس گرفتم و گفتم لوازمم را بگیر و خودت را پلور برسان،خودم هم همراه با دوستانی که به مازندران می رفتند راهی پلور شدم.محمد هم آنجا منتظرم بود.دیر وقت رسیدم و در کنار ماشین خوابیدیم.

صبح روز بعد(دوم مهر)مصطفی  لاریجانی ما رابه معدن ملار برد و از آنجا به بعد برنامه ما آغاز شد.طبق معمول کیسه خواب در کوله های ما جایی نداشت و قرارمان به بیواک بود.وزن کوله ها کشنده بود.غذا ،آب،گاز،پوشاک کامل ، لوازم فنی و کفشها را سختی در کوله ها جا داده بودیم و حالا واقعاً زیر فشار بار بودیم.تیم کمکی هم که کمک حالمان باشد همراهمان نبود.به راه افتادیم و وارد این دره عظیم و مبهم  و بکر شدیم.تا چشمه پهن کوه را بی وقفه رفتیم و در آنجا استراحت مختصری کردیم و دوباره راه افتادیم.بوی خطر را از همین ابتدای کار می شد حس کرد.این دره واقعاً ریزشی بود.کلاه کاسکها را روی سرمان گذاشتیم و ادامه دادیم.هوا به سمت تاریکی می رفت و ما در به در به دنبال جای خواب می گشتیم.اولین خرابکاریمان را همان موقع در هنگام انتخاب جای خواب انجام دادیم.ما به سمت راست دره(سمت شمال شرق) رفتیم در صورتی که کمپ اول دره کمی با ما فاصله داشت و ما این را نفهمیدیم.مسیر شیب بسیار زیادی داشت و به شدت ریزشی بود.با چنگ و دندان بالا می رفتیم.حفره ای پیدا کردیم و شروع به کندن کردیم.با کلی تقلا جای خوابی مهیا شد.هوا تاریک شده بود و رو به سردی می رفت.لباسهایمان را به تن کردیم و پوش کفشها را پوشیدیم.آب کمی همراه داشتیم و باید با همین آب می ساختیم.شام را خوردیم و داخل کیسه بیواک رفتیم.نصف شب هوا حسابی سرد شد و درون کیسه بیواک یخ زده بود.گاز را روشن کردیم و کمی گرم شدیم.صبح ابرهای زیادی پایین دره جمع شده بود.مردد بودیم که بالا می آید یا نه.گفتم این ابرها در ارتفاع پایین هستند و ما را نمی گیرند.از زیر حفره بیرون آمدم و مشغول پوشیدن کفشهایم شدم.دستکشم چند متر آن طرف تر بود.بلند شدم دستکشم را بردارم.سنگی که نمی دانم از چقدر بالاتر رها شده بود درست جایی افتاد که من نشسته بودم.اندازه سنگ به قدری بود که در صورت برخورد آن قطعا ً کشنده بود.نفسم بند رفته بود.سریع به سنگ کنار حفره چسبیدم و لوازمم را جمع کردم  و راه افتادیم.با دقت پایین رفتیم .محل کمپ را دیدم که یک گونی آبی هم آنجا قرار داشت.لعنتی،اگر کمی دقت می کردیم این همه بد بختی نمی کشیدیم و انرژی از دست نمی دادیم.شرایط برف به صورت برف یخ زده بود نه یخ کبود .هم می شد پیچ یخ بست و هم می شد بدون حمایت ،اما با دقت زیاد صعود کرد.همان ابتدای کار سنگی از بالا آمد و من کنار کشیدم و به مچ پای محمد خورد اما اندازه آن کوچک بود ومحمد آسیبی ندید.قرار گذاشتیم تا حد امکان بدون طناب صعود کنیم  تا بتوانیم از ریزشها فرار کنیم.ابرها هم که در ارتفاع پایین بود بالا آمده بود و دید خوبی نسبت به مسیر نداشتیم.به ابتدای دهلیز مرکزی دره یخار رسیده بودیم.حالابا طناب یا بی طناب؟؟؟؟؟؟چاره ای نبود و مسیر صعود درون ابرها فرو رفته بود و اگر  سنگی از بالا می آمد هنگامی متوجه سقوط آن می شدیم که ما را متلاشی کرده بود.بی طناب ادامه دادیم.با این شرایط برف که حالا به لطف سایه درون دهلیز یخزده تر از قبل هم بود اگر به هر دلیلی سقوط می کردیم سرنوشت بدی در انتظارمان بود.با دقت فراوان صعود می کردیم.شیب دهلیز بسیار زیاد بود.خیلی بیشتر از یخچال شمالی سبلان و کسری.

درون ابرها صعود می کردیم و هوا کاملا بسته شده بود و می دانستم که به زودی بارش آغاز می شود.قبل از اینکه مسیر در ابرها فرو برود نگاهی به مسیری که صعود کرده بودیم انداختم و گلویم خشک شد.سعی می کردم با تمام توان کرامپونم را بکوبم و به شیب فکر نکنم.اگر بارشها آغاز می شد  شرایط بدتر می شد.هم به خاطر سرما و هم اینکه برف تازه ممکن بود زیر کرامپون انباشته شود و کرامپونها به خوبی در گیر نشود .

سرعت صعودمان خیلی خوب بود و ساعتها بود بی وقفه صعود می کردیم.اما به خاطر شیب زیاد امکان استراحت وجود نداشت  و صعود با بار زیاد روی نیش کرامپون باعث خستگی مضاعف می شد.این یک ماه شرایط سخت در یزد خمس و زکاتش را از من گرفته بود و باعث افت  آمادگیم نسبت به قبل شده بود.این را حس می کردم اما به روی خودم نمی آوردم.بدتر از این نمی شد.بارش شدید برف همراه با باد و کولاک آغاز شد.به سرعت سطح روی یخ را برف پوشاند.ما بالا می رفتیم و امیدوار بودیم شب را در بارگاه سوم بخوابیم.بارش این برف با این سرعت برایم باور کردنی نبود.به انتهای دهلیز رسیدیم.یخ بلوری که رویش را برف پوشانده بود.می دانستم که دومین  کمپ در بالای این محل قرار دارد و جزیره ای سنگی می باشد.اما با این برف و کولاک که حسابی غافلگیرمان کرده بود امکان بیواک در هوای آزاد وجود نداشت.از آن یخ بلور با صد ترس و هزار امید گذشتیم.به سنگها رسیدیم.حالا حسابی در گیر برفکوبی سنگین بودیم.رعد و برقهای پیاپی  آسمان را روشن می کرد.با داشتن این همه ابزار فلزی  صعود به سمت قله خودکشی بود.هوا به خاطر این ابرهای سیاه زودتر تاریک شد.محمد گفت بیا به سمت تیغه ملار تراورس کنیم و از آنجا به سمت  بارگاه سوم برویم.نظر من این بود حالا که در ارتفاع5300 متری هستیم به جای رفتن به قله با تراورس بام برفی به سمت یال شمال شرقی و تخت فریدون برویم.مختصات آن را داخل جی پی اس داشتم.باور کردنی نبود ،برف در همین یک ساعت بارش به بالای زانو رسیده بود.شروع به تراورس کردیم.دومین اشتباه ما هم همین جا رقم خورد.در این تراورس که هر گام آن با صد تا قل هو الله همراه بودما به جای تراورس مستقیم به طور نا خواسته و ندانسته به سمت پایین متمایل شدیم.دلیل این اشتباه کولاک شدید و عدم دید کافی و بادی بود که از غرب می وزید و ما را به سمت پایین هدایت می کرد.این را وقتی فهمیدیم که شیب زیر پایمان تقریباً عمودی شده بود.ما دوباره به سمت راست دهلیز آمده بودیم و وارد دهلیز شده بودیم.رعد و برقها مدام آسمان را روشن می کرد و ریسک صعود مجدد زیاد بود.ساعت10 شب بود و ما دور خودمان می چرخیدیم.بدتر هم شد.به نوار صخره ای برخورد کردیم که در این کولاک و تاریکی نمی دانستیم تا کجا ادامه خواهد داشت اما چون سدی راه ما را در این تراورس بسته بود.چاره ای جز نشستن نبود.برفها را کنار زدیم و شروع به کندن سکویی برای نشستن کردیم.یخ این قسمت بلور بود و کنده نمی شد. بایک دست چکش یخ را که خودحمایتمان بود نگه داشته بودیم و با دست دیگر یخ را می کندیم.بالاخره درست شد.این سکو را زاویه دار کندیم  که از روی آن سر نخوریم.بگذریم که برای کندن این سکو در آن شیب بسیار تند چقدر تلاش کردیم....

کت پرهایمان را پوشیدیم و تبرها را درون یخ کوبیدیم و کوله ها را مهار کردیم.نشستیم کیسه بیواک را از پایین به پا کردیم.کیسه بیواکمان دو نفره بود و به هم چسبیده بودیم و می لرزیدیم.کرامپونها را از پا جدا نکردیم چون ممکن بود به خاطر شیب زیاد و تاریکی آنها را از دست بدهیم.لیفه ای را که درون آن مواد غذایی و تنقلاتمان  بود به درون کیسه بیواک آوردیم تا پس از مرتب کردن خودمان کمی از مواد غذایی آن استفاده کنیم.برف از پشت فاصله کمر ما و سطح یخ را پر می کرد وفضای نشستن ما را کمتر می کردو به طور منظم باید آن را خالی می کردیم.در یکی از همین خالی کردن برفها کرامپون به زیر کیسه بیواک برخورد کرد وکیسه بیواک پاره شد و لیفه غذا و باقی مانده آب ما از این پارگی به قعر دره سقوط کرد.حالا گرسنگی و تشنگی هم مزید بر علت شده بود.بی وقفه فعالیت کرده بودیم و غذایی نخورده بودیم.

با هم حرف می زدیم تا نخوابیم.به شدت می لرزیدیم.دست و پای من و محمد در شب مانی زمستانی سال 86 روی قله دماوند سرمازده شده بود و مستعد آسیب جدی بود.همین طور هم شد.دست و پای هر دو ما درون دستکش و کفش دو پوش تاول زد.بارش برف تا 3 بامداد ادامه داشت .صبح شد و ما دیدیم کجاییم.نمی دانم چطوردراین تراورس که با چشمان بسته انجام شد سقوط نکردیم اما می دانم که اگر دید کافی داشتیم بدون حمایت امکان نداشت چنین کاری را انجام بدهم.روی سطحی با شیب 75 درجه شبمانی کرده بودیم و حالا باید فکری برای ادامه کار می کردیم.چیزی تا یال شمال شرقی نمانده بود.فقط همین تراورس ازدیواره سنگی بود وتراورس دهلیزی فرعی و تقریباً عمودی و بعدبه یال شمال شرقی می رسیدیم.با تبر و کرامپون مشغول تراورس شدیم.اما این قسمت سنگهای دشواری نداشت و بر خلاف ظاهر دشوار آن ما به راحتی از آن عبور کردیم.حالا نوبت دهلیز فرعی بود .عبور کردیم و به رگه ای سنگی  رسیدیم که بایدبا فرود آن به مسیر نرمال شمال شرقی می رسیدیم.طناب را دور سنگ انداختیم و فرود رفتیم.اگر دیشب می دانستیم که این دیواره سنگی اینقدر راحت راه می دهد همان دیشب به پناهگاه می رسیدیم.حالا درون پناهگاه بودیم.کمی برف آب کردیم.2 روز بود آبی مصرف نکرده بودیم.پس از ساعتی استراحت حرکت به سمت پایین را آغاز کردیم.گردنم به شدت درد می کرد و حرکت نمی کرد.حرکت با پاهای سرما زده روی مورنها کار دشواری بود. سرعتمان هم کند شده بود.قرار گذاشتیم شب را کنار چشمه پهن کوه بخوابیم.حالا نوبت بد بیاری بعدی بود.ما به جی پی اس اعتماد کردیم و جی پی اس قاطی کرده بود.احتمالا ً هر 10000 سال  یک باراین اتفاق می افتاد و آن هم همان روز بود و برای ما اتفاق افتاد.ما می دانستیم که چشمه کجاست اما جی پی اس آن را جای دیگری نشان می داد.در تاریکی به دنبال جی پی اس به راه افتادیم ووارد آبراهی یخچالی شدیم و در نهایت آبشاری 5 متری راه را بر ما بست.لطف دماوند تمامی نداشت.فقط آتشفشانش در آن روز فعال نشده بود.از این بدتر نمی شد.پس از کلی جستجو منقاری کوچکی پیدا کردیم و فرود رفتیم.جی پی اس محل چشمه  را وسط رودخانه نشان می داد.همانجا زمین را صاف کردیم و دوباره خوابیدیم(باز هم گرسنه).صبح روز بعد به سمت گزنک حرکت کردیم و در وسط راه به چوپانی افغانی رسیدیم.مقداری نان محلی که کپک هم زده بود همراه داشت و آن را با گشاده رویی در اختیارمان گذاشت.باور نمی کرد که ما از کجا آمده ایم.ما هم اصراری نکردیم که قبول کند.با بی رحمی تمام، تمام آذوقه اش را خوردیم و به سمت روستا حرکت کردیم.بارشهای سنگین آن روز باعث جاری شدن سیل در شمال شده بود.با بازگشت به منزل مصطفی لاریجانی  و مرتب کردن وسایل به تهران و پس از آن به یزد بازگشتم.هنوز ماجرا تمام نشده بود.با رسیدن به یزد دوستان مهربان درجه دار که اصلاً هم مشکل روحی و روانی نداشتند از 8 صبح تا دم اذان مغرب به ما کلاغ پر و سینه خیز دادند که یادمان نرود سربازیم.در اوج خستگی بودم.اون روز اگر اسلحه ام تیر داشت هم چند تا از اونها رو می کشتم و هم خودمو...

این پایان بد بیاری ها نبود.ماشین محمد در بازگشت از تهران موتور سوزانده بود.....

این برنامه به نظرم اولین صعود فری سولو دهلیز مرکزی بوده.چند روز بعد از ما تیمهایی از تهران و اراک دهلیز رو صعود کردند که با اون برف بیشتر درگیر برفکوبی بودند تا کار یخنوردی.این رو به این خاطر گفتم چون سال بعد پوستری رو در منزل مصطفی دیدم که نوشته بود اولین صعود فری سولو دهلیز مرکزی

الان که این گزارش رو نوشتم بی اختیار یاد فامیل دور تو کلاه قرمزی افتادم.

عکسها از محمد حسینی

نفرات برنامه:محمد حسینی-نیما اسکندری

معدن ملار.من و مصطفی و محمد

راه طولانی دره یخار

اولین بیواک

صبح زیبای یخار

به سمت دهلیز مرکزی

دهلیز مرکزی

محمد

تخت فریدون

آخرین شبمانی

رنگ قرمز مسیر صعود-رنگ بنفش مسیر تراورس اشتباه-دایره محل تقریبی شبمانی

یاد باد آن روزگاران یاد باد

 فايل pdf برنامه

قله سركچال

اين هفته تصميم داشتيم سري به قلل سركچال بزنيم. اما واقعيت امر اين بود كه به خاطر سرماخوردگي حال كوه رفتن نداشتم. آسيب ديدگي دستم و هواي ابري هم مزيد بر علت شده بود. كوله ها را هم جمع نكرده بوديم. ساعت هم زنگ زد اما باز هم خواب مانديم. چشمانم را باز كردم و ديدم ساعت 6 صبح است و ما هنوز در رختخوابيم. بلند شدم و نگاهي به بيرون انداختم. ابرها زيادتر شده بود و نويد هوايي خراب را مي داد. بين رفتن و نرفتن مردد بودیم و بالاخره گفتم بريم ،فوقش خيس شدنه ...از خونه موندن بهتره. جمع جور كرديم و راه افتاديم. با رسيدن به فشم مسير را به سمت شمشك و سپيدستون ادامه داديم و ساعت 8:15 دقيقه به سپيدستون رسيديم 8:30 حركتمان را آغاز كرديم.

سركچالها در ابر پنهان بودند و از روستا باد سردي مي وزيد و باران شب قبل شمشك در ارتفاعات به برف تبديل شده بود. صعود را به آرامي آغاز كرديم و مسير را به  سمت ديواره بند بزرگ ادامه داديم. پس از مقداري صعود به خط برفها رسيديم. مشخص بود كه تيمي در منطقه حضور ندارد و مسير برفكوبي نشده بود. فكر چنين برفي را نمي كردم .صعود را به سمت پناهگاه لجني ادامه داديم. برفكوبي آن هم در برفي آبدار و سنگين باعث شده بود تا اينجاي كار بيش از زمان هميشگي طول بكشد. با رسيدن به تراورس منتهي به پناهگاه، به جاي رفتن به سمت پناهگاه مسير را به سمت يال بالاي پناهگاه ادامه داديم. بارش خفيف برف هم آغاز شده بود و باد بسيار شديدي مي وزيد. بالاي پناهگاه خبري از برفكوبي پايين نبود و برفها بيشتر به صورت برف سفت و يخ زده بود. در قسمتي از مسير كه براي تعويض دستكشها توقف كرديم، باد ناگهان كوله را با خود برد و پس از يك تعقيب و گريز پليسي موفق شدم كوله را نجات بدهم.

با ادامه مسير به ابتداي خط الراس رسيديم. باد بيداد مي كرد. دست چپم بي حس شده بود. دليل آن بانداژ دستم بود كه مانع گردش خون مي شد.بانداژ را باز كردم و دستكشم را پوشيدم. با رسيدن به قله سركچال 1 مسير را به سمت سركچال 2 ادامه داديم. در برخي از نقشه ها نام اين قله را سياه غار ناميده اند. ساعت 13:30 بود. به خاطر شدت باد، روي قله سركچال 2 امكان ايستادن نبود. 2 متر پايين تر از قله ايستاديم و چند عكس گرفتيم. با توجه به زمان و باد از صعود سركچال بزرگ صرف نظر كرديم. بازگشت از مسير صعودمان چندان راحت نبود، چون مسير به شدت در معرض وزش باد بود برف يخ زده اي هم بسياري از قسمتها را پوشانده بود. مسيري را براي بازگشت در نظر گرفتم كه تا به حال از آن پايين نرفته بودم. اين مسير يالي بود كه مستقيم از قله سركچال 2 به سمت پايين مي رفت و در نهايت به دره روته مي رسيد. كلنگها را در دست گرفتيم و با احتياط فرود را آغاز كرديم. پس از كمي فرود از روي يال وارد دهليزي با برف سفت شديم. مسير يال پوشيده از سنگهاي خرد و ريزشي بود كه يكي از آنها از زير پايم در رفت و با آن دست آسيب ديده به زمين افتادم. آه از نهادم بلند شد. درون دهليز وضعيت بهتر بود. يال پناهگاه مانع خوبي را در برابر باد ايجاد كرده بود. به خاطر سردي هوا و برف سفت خطر سقوط بهمن هم اين دهليز را تهديد نمي كرد. در نهايت اين دهليز به پرتگاهي ختم مي شد كه با رسيدن به آن و تراورس به سمت راست به گردنه زير پناهگاه(گردنه لجني) رسيديم. هوا كه از صبح ابري و برفي بود حالا كاملاً باز شده بود اما باد كماكان ادامه داشت. حركتمان را با تراورس به سمت ديواره بند بزرگ ادامه داديم و پس از توقفي كوتاه براي صرف نهار به سپيدستون بازگشتيم.

به سمت ديواره بند بزرگ

به سمت پناهگاه لجني

پناهگاه لجني

 

سركچال1

سركچال 2(سياه غار)

برج و گردنه ورزاب(و در برخي نقشه ها گردنه دريوك)

سركچال 2 .دو متر پايين تر از قله.سركچال 3 در انتها

كلون بستك

نفرات برنامه:پريسا شهبازان-نيما اسكندري

 

آخرین پست سال 92

9ماه از شروع به  كار وبلاگ دوبي سل گذشت. شروعي كه تا حدي براي شروعش  ترديد داشتم. دلايل خاص خودم را هم داشتم. مردد بودم وبلاگ نويسي كنم يا وبلاگ گرد باقي بمانم. شروعي كه فواد رضا پور و عزيز حبيبي و فرامرز نصيري و خيليهاي ديگه مشوقم بودند و جا داره از همشون تشكر كنم. در هنگام شروع به كار دو بي سل سعي كردم تا حد امكان از كپي برداري مطالب ديگران خودداري كنم و خودم بنويسم و هنوز هم مي دانم كه ابتداي راهم و راه زيادي را در پيش دارم.

حالا اين وبلاگ جزيي از زندگي من شده. دوستان حقيقي و مجازي "اما حقيقي" زيادي را هم پيدا كردم .مجازي اما حقيقي چون حضورشان در وبلاگ و نظراتشان در اين دنياي مجازي است اما در دنياي حقيقي به من انگيزه و انرژي زيادي مي دهند.

انتخاب وبلاگ دو بي سل به عنوان يكي از وبلاگهاي برتر سال 92 از ديدگاه وبلاگ كلاغها  و سايت  كوهنامه  باعث مي شود كه در نوشتنم و مديريت دو بي سل دقت زيادتري را داشته باشم و همين جا و در همين پست از فرامرز نصيري و وبلاگ كلاغها با آن نگاه تيز بين و آن نقدهاي بي مانند  و سايت كوهنامه (بهرام پور علي بابا، فرشيد داووي و ...)كه واقعاً صادقانه و بي طرف كوهنامه را به عنوان يكي از سايتهاي مرجع اخبار كوهنوردي  اداره مي كنند تشكر مي كنم و آرزوي موفقيت هر چه بيشتر اين دوستان  را دارم و تشكر ويژه از خوانندگان دو بي سل  بابت وقتي كه براي خواندن مطالب من مي گذارند و با بودنشان به دو بي سل اعتبار مي بخشند.

اميدوارم سال جديد سالي خوب و پر بار براي كوهنوردي كشورمان باشد.

سال نو را پيشاپيش به همه دوستان كوهنورد،كوه نويس و همه علاقمندان بلنديها تبريك مي گويم و آرزوي بالاترينها را برايتان دارم.

 

                                                                                                            نيما اسكندري

موضوع انشاء:سال 92 خود را چگونه گذرانده اید؟؟؟

 

 



سال 92 هم به آخرین روزها نزدیک می شه و امسال هم با همه خاطرات خوب و بدش  رو به اتمامه. یادمه توی یه رستوران بین راهی رو دیوارش نوشته بودن " بزرگی ار شخصی پرسید چند سال داری؟ اون شخص جواب داد 30 سال دارم. اون فرد دنیا دیده گفت  این 30 سال رو دیگه نداری! ". این اتفاق مربوط به سالها قبله و همین جمله تو اون رستوران کثیف بین راهی تا امروز تو ذهن من مونده  و  سعی کردم از لحظات زندگیم حد اکثر استفاده و لذت رو ببرم.

هر چند با اوضاع و احوال فعلی جامعه  به نوعی همه ما زندگی می کنیم تا کار کنیم و گرفتار روز مرگی هستیم، با همه این اوصاف باز هم سعی کردم جمعه هایم را از دست ندهم و با حضور در کوه  به اندازه همان چند ساعت از شهر و آلودگی و زندگی ماشینی و ... فاصله بگیرم و برای خودم باشم. سال 92 سالی خوب و آرام برای خانواده 2 نفره ما بود و پر از خاطرات خوب...

در ادامه مطلب بخوانید

 


صعود های امسال ما:

بهار 92

صعود قله یخچال

قله دارآباد(2 بار)

قله کهار

شاهدژ

برج و خلنو

پل خواب

صعود یک روزه و انفرادی خط الراس کاسونک به ریزان(کاسونک-شیور کش-پیرزن کلوم-مهرچال-آتشکوه و ریزان)

 

تابستان 92

آزادکوه

خاتون بارگاه به خرسنگ

صعود یک روزه دماوند از یال ملا خوران

منطقه علم کوه (صعود تخت سلیمان و گرده آلمانها)

کمانکوه

کول جنون

 

پاییز 92

سه قاچ(تمرین غار نوردی)

صعود سرعتی قله کهار(2:40 دقیقه)

توچال

غار دوکچی و قلایچی و سهولان

شانه شرقی سرکچال

اکسپدیشن غارپراو

صعود یک روزه تا علم چال و بارگذاری تیم دیواره

ریزان

منار

دارآباد

 

زمستان 92

تلاش جهت صعود زمستانی خط الراس هفت خوان علم کوه(این صعود به دلیل خطر جدی سقوط بهمن در مسیر صعود ناکام ماند)

صعود زمستانی انفرادی و یک روزه دماوند

آتشکوه

شاهدژ

قله الوند

کهار(2 مرتبه)

آبک

صعود زمستانی گرده آزاد کوه

 

از فکر کردن به کوهستان،حضور در کوه ،صعود کوه،دیدن کوه ،نوشتن از کوه و ... لذت می برم و همه اینها را وامدار با ارزشترین هدیه هستی که همان سلامتی است می دانم.

 

و در نهایت انشا ام را با این شعراز پابلو نرودا به پایان می رسانم

 

به آرامی آغاز به مردن مي ‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي ‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.
به آرامي آغاز به مردن مي ‌كنی
اگر برده‏ عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی ...
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي ‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی ‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌ كنند،
دوری كنی . . .
تو به آرامی آغاز به مردن مي ‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ ات
ورای مصلحت ‌انديشی بروی . . .
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميري

شادی را فراموش نکن

 

صعود به قله کلاغ لانه از مسیر قیف شرقی

ین  هفته از فرصت دست داده استفاده کردیم ودر روز شنبه 93/1/9 صعودی را به قله زیبای کلاغ لانه از مسیر قیف بزرگ انجام دادیم. صعودی دلچسب  در کوهستانی آرام .صبح دیرتر از زمان معمول حرکت کردیم.در باد نسبتا شدید به پناهگاه میدان میشان رسیدیم و پس از صرف صبحانه به سمت پناهگاه کلاغ لانه رفتیم. برف نسبت به سالهای قبل زیادتر بود با عبور از دشت تخت نادر به ابتدای دوزخ دره رسیدیم و با تراورس دوزخ دره به پناهگاه کلاغ لان رسیدیم. پس از استراحتی مختصر و گذاشتن کوله ها در پناهگاه و بستن کرامپونها به سمت قیف شرقی حرکت کردیم. قسمتی را که دارای برف زیادتری بود به نوبت عبور کردیم و به ابتدای قیف رسیدیم. این مسیر دارای شیب بسیار تندی است و به گردنه بین دو قله اول و دوم می رسد. پس از صعود از این مسیر، از طریق مسیر نرمال به سمت پناهگاه بازگشتیم.

lقیف شرقی

تراورس منتهی به قیف

سنگ تلویزیون

قله اصلی (عکس از گردنه بین دو قله)

نفرات برنامه: پریسا شهبازان، نیما اسکندری

توضیاتی همراه با چند عکس از این صعود و صعودهای سالهای قبل  جهت آشنایی دوستان با منطقه:

 

قله کلاغ لانه با ارتفاع 3410 متر از سطح دریا  یکی از قلل زیبای خط الراس الوند به حساب  می آید. این قله زیبا به دلیل نزدیکی به شهر همدان، وجود پناهگاههای  میدان میشان و کلاغ لانه و نزدیکی به قله الوند و وجود مسیر ی نرمال و نسبتا کوتاه مورد توجه کوهنوردان و علاقه مندان به طبیعت می باشد، اما با همه این اوصاف گاهی در فصل زمستان به دلیل برفگیر بودن منطقه و طوفانهای سهمگین و سرمای شدید صعود این قله حتی از مسیر نرمال نیز دشوار و گاهی غیر ممکن است.

 

مسیرهای دسترسی به پناهگاه کلاغ لانه:

 

1-مسیر نرمال: گنج نامه-میدان میشان-تخت نادر-تراورس دوزخ دره-کلاغ لانه

 

2-مسیر قله الوند: گنج نامه –میدان میشان-تخت نادر-قله الوند و ادامه یال تا پناهگاه

 

3-مسیر دره کیوار: گنج نامه-اردوگاه کیوارستان- دره کیوار-کلاغ لانه

 

4-مسیر حیدره: روستای حیدره-دوزخ دره-کلاغ لانه

 

5-مسیر پیست اسکی: پیست اسکی تاریک دره-گردنه تویسرکان و صعود یال منتهی به کلاغ لانه

قله کلاغ لانه از از یکسو از طریق گردنه تویسرکان به قله کمر لرزان (و در ادامه به قلل یخچال و کلاه قاضی) و از سوی دیگر به قله  دائم برف، قزل ارسلان،کرکز و آلمابلاغ متصل است .همچنین این قله از طریق یالی فرعی به قله زیبای الوند  متصل می گردد. قله کلاغ لانه دارای مسیرهای متنوعی برای صعود می باشد.مسیر نرمال این قله پس از طی کردن یال روبروی پناهگاه از طریق دست به سنگهایی ساده به قله اول(فرعی) و قله دوم(قله اصلی ) می رسد.اما علاوه بر این مسیر مسیرهایصعود دیگری نیز با درجه سختی های  مختلف مورد توجه کوهنوردان (خصوصا کوهنوردان فنی ) می باشد.با تمام مزایایی که در مورد نزدیکی و در دسترس بودن این قله ذکر شد صعود از برخی مسیرها ی این قله در فصل زمستان جزو صعودهایی ترکیبی و دشوار در بین کوههای کوهستان الوند به حساب می آید.

مسیر سوزنی ها: سوزنی های کلاغ لانه از دیر باز مورد توجه کوهنوردان همدان بوده است.سوزنی ها غالبا شامل چند مسیر است:

1:مسیر  غربی: بیشترین صعود قله از مسیر سوزنی ها از این  مسیر انجام می شود.برای صعود این مسیر باید از پناهگاه کلاغ لانه به سمت غرب حرکت کرد و پس از رسیدن به دست به سنگهای زیر سنگ تلویزیون(صخره ای شاخص  به شکل مستطیل  که به این نام معروف است) صعود را آغاز و پس از رسیدن به سنگ تلویزیون مسیر به سمت پشت این سنگ می چرخد و در فصل تابستان  و از طریق تنوره ای به بالا  ادامه می یابد(در زمستان از زیر سنگ تلویزیون ادامه می یابد و صعود این تنوره معمولا انجام نمی شود) و با عبور از 2 دندانه زیبای بالای سنگ تلویزیون به قله می رسد.این مسیر در فصل زمستان مسیری ترکیبی به حساب می  آید و صعود آن مستلزم استفاده از ابزار و طناب است.

2-سوزنی های شرقی:جهت صعود این مسیر از پناهگاه  به سمت یال مسیر نرمال حرکت می کنیم و  از سمت چپ شیب منفی کلاغ لانه وارد سورنی ها می شویم.مسیر پس از عبور از دست به سنگهایی متعددبه قله فرعی می رسد و  با ادامه مسیر (مسیر نرمال)به قله اصلی می رسد.

3-این سوزنی ها در واقع بین سوزنی های غربی و شرقی قرار دارند اما برای صعود آنها باید از مسیر غربی اقدام نمود. مسیر با صعود سوزنی های غربی آغاز و با رسیدن به سنگ تلویزیون  و تراورس به سمت شرق ادامه می یابد و با عبور از قسمتی عمودی و دشوار(در فصل زمستان)مستقیم به قله اصلی می رسد. این مسیر کمتر از مسیرهای غربی و شرقی در زمستان صعود می شود و در فصل زمستان عبور از آن مستلزم ابزار گذاری و استفاده از طناب است.لازم به ذکر است جهت  تراورس از  مسیر غربی به این سوزنی ها  باید شرایط برف نیز مورد توجه قرار گیرد.

4-سوزنی های پشت قله :این سوزنی ها دشوارترین مسیر های سوزنی های قله کلاغ لانه می باشد.ساختار آن عمودی تر و در برخی از قسمتها ریزشی است. ساختاری عمودی و سنگهایی پوشیده از گل سنگ و کم برف در زمستان  همراه با بادهای سرد و شدید و دور بودن نسبت به سایر مسیرها باعث شده که صعودهای اندکی در زمستان از این مسیرها انجام شود. 

 

علاوه بر مسیرهای سوزنی ها صعود به  قله از طریق قیف غربی و شرقی نیز انجام می شود.

 

قیف غربی (قیف کوچک): در فصل زمستان و در صورت مساعد بودن شرایط برف با تراورس به سمت غرب(از سمت چپ سوزنی های غربی) مسیر را با صعود دهلیزی با شیب بسیار زیاد  مستقیما به سمت قله اصلی ادامه می یابد.

قیف شرقی (قیف بزرگ):برای صعود قیف بزرگ کلاغ لانه باید از پناهگاه به سمت غربتراورس نمود و با رسیدن به شیب تند بین دو قله اصلی و فرعی این دهلیر را به سمت گردنه دو قله صعود کرد.

صعود از این قیفها در شرایط تثبیت برف توصیه می گردد و هر دو مسیر در شرایط  پر برف بهمن گیر می باشند.صعود این  قیفها برای کوهنوردانی که به کار یخ و برف تسلط ندارند توصیه نمی شود. بهترین فصل جهت صعود قیف های کلاغ لانه از نیمه اسفند تا اواسط اردیبهشت ماه است که برف قیفها به صورت برف سفت و یخ زده است.

عکسهایی از صعودهای زمستانی سوزنی ها و قیف کلاغ لانه:

سوزنی ها در زمستان

صعود زمستانی قیف کلاغ لانه

مسیر نرمال صعود به قله

عکس هااز نیمااسکندری، محمد حسینی شعار

 

صعود زمستانی گرده شرقی آزاد کوه

 

 

 

در جريان صعود گرده شرقي آزاد كوه در آبان ماه سال گذشته تصميم داشتيم برنامه اي را براي امسال زمستان روي اين مسير زيبا و فني اجرا كنيم.اساس برنامه روي تيمي 6 نفره بسته شده بود.نفرات تيم شامل همسرم پريسا،علي محمودي،فواد رضاپور ؛رشيد صمد زاده و روشن قواميان و خودم بود.2 هفته قبل علي محمودي با كوله بسته از همدان به تهران آمد تا برنامه را اجرا كنيم، اما آنفولانزا شديد من مانع اجراي برنامه شد. برای برنامه این هفته پريسا و علی محمودی هم به آنفولانزامبتلا  شدند و هر دو از برنامه جا ماندند.فواد هم به ماموريت رفت . رشيد هم به خاطر مشكلات كاري نتوانست بيايد.طبق بررسي هايي كه انجام داده بودم نخستين صعود گرده آزادكوه سال گذشته توسط تيمي از باشگاه اسپيلت انجام شده بود.


در جريان صعود گرده شرقي آزاد كوه در آبان ماه سال گذشته تصميم داشتيم برنامه اي را براي امسال زمستان روي اين مسير زيبا و فني اجرا كنيم.اساس برنامه روي تيمي 6 نفره بسته شده بود.نفرات تيم شامل همسرم پريسا،علي محمودي،فواد رضاپور ؛رشيد صمد زاده و روشن قواميان و خودم بود.2 هفته قبل علي محمودي با كوله بسته از همدان به تهران آمد تا برنامه را اجرا كنيم.اما آنفولانزا شديد من مانع اجراي برنامه شد .برای برنامه این هفته پريسا و علی محمودی هم به آنفولانزا مبتلا  شدند و هر دو از برنامه جا ماندند.فواد هم به ماموريت رفت . رشيد هم به خاطر مشكلات كاري نتوانست بيايد.طبق بررسي هايي كه انجام داده بودم نخستين صعود گرده آزادكوه سال گذشته توسط تيمي از باشگاه اسپيلت انجام شده بود.

زمان اجراي برنامه را براي جمعه 2/12/92 انتخاب كرديم.روشن كمي ديرتر سر قرار حاضر شد و به سمت جاده چالوس حركت كرديم.پس از رسيدن به پل زنگوله به سمت جاده بلده مسير را ادامه داديم و با رسيدن به روستاي ميناك وارد مسير منتهي به روستاي كلاك شديم.پس از رسيدن به روستا و مرتب كردن لوازم ساعت 7 صبح حركتمان را آغاز كرديم.به جاي مسير دره ،يال سمت راست(بالاي روستا) كه مستقيم به سمت ديواره آزاد كوه وگرده شرقي مي رفت را انتخاب نموديم.هر قدر كه بالاتر مي رفتيم به ميزان برف مسير هم اضافه مي شد.به ابتداي دهليزي كه براي رسيدن به گرده شرقي بايد از آن بالا مي رفتيم رسيديم.برف تا كمر مي رسيد.بيشتر با دست برف را كنار مي زدم.پس از كلي دست و پا زدن و شنا كردن در برف به ابتداي گرده رسيدم.تا روشن برسد كمي تنقلات خوردم و هارنسم را پوشيدم.روشن هم رسيد.با اينكه از جاي پاهاي من بالا آمده بود باز هم حسابي فرو رفته بود و برفكوبي كفرش را در آورده بود.ساعت 12:30 بود زمان زيادي را از دست داده بوديم.قبلاً گرده را 2:30 دقيقه(از ابتداي گرده تا قله)صعود كرده بودم.اما الان برف زيادتر بود و برخي جاها يخي نازك روي سنگها را پوشانده بود.صعود را آغاز كرديم و مسير را به سمت بالا ادامه داديم.به اولين قسمت نسبتا دشوار مسير رسيديم.قسمتي عمودي بود.در فصل تابستان نيازي به حمايت نبود اما الان با كفش سنگين و دستكش ايمن تر بود كه با حمايت صعود كنيم.2 تا كيل كار گذاشتم و صعود كردم.بالاتر جايي براي كارگاه زدن نبود.روشن را روي بدنم حمايت كردم.او هم به بالا رسيد و طناب را جمع كرديم و مسير را ادامه داديم.مسير از برجهاي سنگي متعددي تشكيل مي شد.زياد منتظر هم نمي مانديم و هر كس براي خودش صعود مي كرد.به سنگي صاف و بد قلق رسيديم .در تابستان مي شد آن را دور زد اما الان فقط بايد از روي آن صعود مي كرديم.صعود كردم و منتظر روشن ماندم.سپس مجدد حركتمان را آغاز نموديم.پس از كمي صعود به قسمت باريكي رسيديم كه هر دو طرف آن خالي بود.روي آن نشستم و يك پايم را به اين سمت و پاي ديگرم را به آن سمت آن انداختم و به آرامي به جلو خزيدم.مسير از لبه ديواره عبور مي كرد و با بادي كه مي وزيد دقت زيادي مي خواست.به آخرين دست به سنگ دشوار مسير رسيدم و از آن صعود كردم.هوا رو به تاريكي مي رفت.از برنامه عقب بوديم.طبق زمانبندي من بايد ساعت 16 قله صعود مي شد.روشن را ديدم كه بالا مي آمد. پيشنهادمن روي صعودي سرعتي و بازگشتي سريع بودو روشن پيشنهاد داد بيواك كنيم..اگر زود صعود مي كرديم تا 20 دقيقه بعد قله بوديم اما باد بسيار شديد شده بود و هوا رو به تاريكي مي رفت.آخرين قسمت مسير گرده 20 متر ريزشي بود كه به سمت بالاي ديواره شمالي مي چرخيد .حتي در شرايط بدون باد هم اين قسمت دقت زيادي مي خواست.اما الان هوا رو به تاريكي مي رفت و باد هم بسيار شديد شده بود.من مخالف بيواك بودم و موافق صعود(براي بيواك كپسول گاز ،كاپشن پر مناسب ،زير انداز،گاز وكيسه بيواك و...نداشتيم).روشن متقاعدم كرد كه شبماني كنيم.آزاد كوه يكي از سردترين مناطق البرز است شبماني  بدون لوازم  آن هم در اين ارتفاع مي توانست مشكلات جدي را به دنبال داشته باشد.روشن كاپشن پر بسيار خوبي را همراه خود آورده بود و كفش سه پوش هم پوشيده بود.كفش من تك پوش سنگين بود نگاهي به كاپشن پر بسيار سبك و كم پر خودم كردم.مثل جيگر زليخا بود.روي سنگي نشستيم و كاپشنم را تنم كردم و گورتكسم را روي آن پوشيدم.كلاه كاپشن روشن از تمام كاپشن من بيشتر پر داشت.پتوي نجاتي هم داشتيم كه باد پاره اش كرد.آب همراهمان هم يخ زده بود  .ساعت 18 بود و هوا تاريك شده بود.از همان ابتدا لرزيدن ما آغاز شد.تنها دلخوشي ما چاي و زنجبيلي بود كه درون فلاسك بود  و هم چند ساعت جرعه اي از آن مي نوشيديم.درون گرتكسم يخ زده بود و با روشن به هم چسبيده بوديم و مي لرزيديم.ساعت 1 صبح باد بسيار شديد شد و هوا هم سردتر.پاهايم كاملاً بي حس بود.بلند شدم و در 2 متر جايي كه داشتيم شروع به راه رفتن كردم.شب بسيار سختي را پشت سر گذاشتيم.از صبح فقط چند شكلات خورده بوديم.آب ها هم يخ زده بود و آبي هم مصرف نكرده بوديم.14 ساعت لرزيديم و ساعت 8 صبح به سمت قله رفتيم .با رسيدن به قله و كمي عكاسي از مسير نرمال به سمت گردنه خاك سرخها بازگشتيم.بازگشت نياز به دقت بسيار زيادي داشت .تمامي شيبها بهمن گير بود.براي بازگشت تصميم گرفتيم راه را كمي طولاني تر كنيم اما درگير بهمن نشويم.يال را به سمت قله نارچو ادامه داديم.با رسيدم به كنار قله نارچو يال خشكي وجود داشت كه باد برف آن را برده بود.از همان يال به سمت پايين آمديم و بدون مشكل به كف دره رسيديم و با برفكوبي سنگين به روستاي كلاك بازگشتيم

قله نارچو و دماوند


 قلل پالون گردن و نرگس


 

روشن در حال صعود












 

محل بيواك ما


قله آزادكوه


 

سرخابها