خیلی وقت است کهار نرفته ام. عجیب دلم هوای کهار را کرده. از طرفی جمعه با تعدادی از دوستان برنامه سنگنوردی داریم. این آخرین تیر های ترکش است و آخرین تمرین های قبل برنامه. از طرفی باید در گرفتن مرخصی دست به عصا پیش بروم و بلیط هایم را نسوزانم. تصمیم گرفتم پنج شنبه از سر کاربه بهانه ای خارج شوم تا هم نیازی به مرخصی گرفتن نباشد و هم به برنامه برسم . دو نفر از دوستان هم اعلام آمادگی کردند و برای ساعت 9 صبح در کرج قرار گذاشتیم.
پنج شنبه 94/11/8: اداره هستم و رئیس آماری را می خواهد که آماده کردنش دو روز کار دارد. تلفن ها و خورده فرمایش ها هم که تمامی ندارد. تمام تلاشم را کردم اما باز هم به قرار نرسیدم. با دوستان تماس گرفتم و گفتم شما بروید. من در مسیر به شما می رسم. بالاخره ساعت 10صبح به بهانه ی بانک از اداره خارج شدم و به سمت بانک کهار، شعبه کلوان رفتم. خیلی دیر شده بود. جاده کلوان پوشیده از برف بود و ماشین بالا نمی رفت. ما حصل تلاشم سُر خوردن ماشین و گیر کردن در برف ها بود. کمی پایین تر از کمربندی روستا ماشین را پارک کردم و ساعت 11:30 حرکتم را آغاز کردم. زمان شروع حرکتم برای صعود زمستانی یک قله 4000 متری دیر بود. هنوز به انتهای کمربندی روستا نرسیده بودم که صدای زنگ موبایل بلند شد....رئیس بود. با کمی تردید جواب دادم.همیشه وقتی کلافه یا خوشحال است حضرت نیما صدایم می کند...
"حضرت نیما کجایی؟" ...کلافه بود.بدجور هم کلافه بود. با مِن و مِن گفتم "بانکم آقا..."گفت تا 10 دقیقه دیگه اداره باش و قطع کرد.
باید طی الارض می کردم تا می رسیدم. با خودم گفتم بی خیال. فردا جمعه است و ممکن است یادش برود. سعی داشتم سریع بالا بروم. برف زیادی در مسیر بود اما تیم پر تعدادی که جلوتر رفته بودند زحمت برفکوبی مسیر را کشیده بودند. هوا در ارتفاعات رو به خرابی می رفت. سریع بالا می رفتم تا به بچه ها برسم. زیر یال پناهگاه به بچه ها رسیدم و با هم به جان پناه رفتیم. کتابخانه ای در جان پناه ساخته بودند. اولین کتابی که نظرم را جلب کرد تاریخ معاصر چین بود. به راستی این تفکر از کجا آمده؟ ضرورت ساخت کتابخانه در پناهگاه ها چیست؟ اگر قرار به مطالعه است که قطعا جاهایی بهتر از پناهگاه ها برای مطالعه وجود دارد. اطراف پناهگاه کهار مملو از زباله های من و شماست. در کشوری که هنوز فرهنگ نریختن زباله در طبیعت جا نیفتاده نمی دانم این ژست های قلبمه و آبکی احداث کتابخانه در کوه از کجا می آید.به هر حال اگر کسی هوس مطالعه تاریخ معاصر چین را کرد ،برای مطالعه ی این کتاب نایاب و از نان شب واجب تر سری به پناهگاه کهار بزند.بگذریم...
صبح امروز قرار بود با ماشین من به کلوان بیاییم و با دیر کردن من محمد رضا ماشین آورده بود و وضعیت ضد یخ ماشینش رو به راه نبود و با توجه به سردی هوا ممکن بود ماشین در روستا بماند و گرفتارشان کند. به همین دلیل محمد رضا و دوستش مجبور شدند از پناهگاه به سمت پایین برگردند. هوا حسابی سرد شده بود و نمی شد در پناهگاه زیاد توقف کرد.
ساعت 14:20 پس از خداحافظی از دوستان به سمت قله حرکت کردم. مه غلیظی همه جا را پوشانده بود و مسیر از جان پناه تا قله نیاز به برفکوبی داشت و کسی از جان پناه بالاتر نرفته بود.به بالای یال رسیدم و نقطه ای کمکی را در جی پی اس ثبت کردم تا در صورت بارش و دید کم و تاریکی هوا در انتخاب مسیر دچار اشتباه نشوم. تا به حال سرمایی به این شدت را در کهار و سایرقلل 4000 متری البرز ندیده بودم. با اینکه ماسک زده بودم صورتم کاملا سرد و بی حس بود و حس می کردم بدنم مثل تکه ای گوشت یخ زده شده. گورتکسم از داخل یخ زده بود. به شیب منتهی به قله رسیدم. هوا باز شده بود اما باد شدیدی می وزید. صعود از قسمت های انتهایی مسیر و کفی زیر قله با برفکوبی زیادی همراه بود. سرما باعث شده بود یادم برود که نه صبحانه خورده ام و نه ناهار. ساعت 16:40 به قله رسیدم. نمی شد زیاد توقف کرد. دستکشم را در آوردم تا عکس بگیرم. دستم سریع سرمازده شد. درد شدیدی را در نوک انگشتانم حس می کردم. سریع به سمت پایین برگشتم. هوا روشن بود که به جان پناه رسیدم. جلو درب ایستاده بودم و می خواستم هد لامپم را جلو دست بگذارم که دیدم گرگ خاکستری بزرگی به فاصله 50 متریم ایستاده و خیره نگاهم می کند. برق از سرم پرید. می دانستم که حیوانات ترس ما را حس می کنند. این یکی هم منتظر عکس العمل من بود. یا باید شب را در پناهگاه می ماندم و تا صبح می لرزیدم از شنیدن سمفونی دندان هایم لذت می بردم و یا اینکه همین الان تکلیفم را با این داستان روشن می کردم. خیالم تا حدی راحت بود. هم اسپری فلفل داشتم و هم تبر یخ. به راهم ادامه دادم. انگار نه انگار که او را دیده ام. البته حواسم شش دانگ جمع بود. بلند شد و به سمت پایین حرکت کرد. اما خیلی فاصله نمی گرفت و گاهی بر می گشت وچپ چپ نگاهم می کرد من هم همین کار را می کردم. بعد از نیم ساعتی به سرعت رفت و دور شد. با خودم گفتم " رفت بچه محل هاشو بیاره" و نقشه ای حساب شده برای شرایط احتمالی کشیدم. نزدیک باغ بالای یال رسیدم. تبرم را دست گرفتم و با احتیاط و البته سریع از کنار باغ گذشتم. به جاده رسیدم. سگ ولگردی شروع به واق واق کرد. با سنگی از خجالت این یکی هم در آمدم و ساعت 19:25 با رسیدن به ماشین به سمت تهران حرکت کردم.

به سمت روستا






قله

